به یاد بیاور...

بادمجان که تازه باشد، تیغه­ های پر کلاهش دست را زخم می­‌کند، سیر تازه‌ی رنده شده هم که به دستت بخورد، حسابی محشر می‌شود، هرچه آب می‌زدم دردش کم نمی‌شد!

اردوی دانش­ آموزی و خصوصاً پروژه میرزاقاسمی، فرصت خوبی بود برای شناخت بچه‌ها. من که اسامی بچه‌ها را تا پایان سال هم نمی‌توانستم حفظ کنم، در این فرصت یکی دو روزه، خیلی‌ها را شناختم و چندتایی هم اسمشان در ذهنم حک شد. امیرحسام، همان بود که پوست داغ بادمجان­‌های کبابی را با دقت و ظرافت جدا می‌کرد، و تا آخر کار هم ماند، یا آریانا و پارسا و حمیدرضا، همان­‌ها بودند که سیرها را پوست کندند، آن‌قدر که از بویش سرگیجه گرفتند. محمدسپهر همان بود که بادمجان می‌کوبید، کوبیدنی! و نیما همان بود که گوجه له می‌کرد، له کردنی!

این‌طور شد که بعضی اسامی در ذهنم جا باز کرد، به همین منوال بقیه اسامی: وحیدرضا، همان بود که وقت نماز به تنهایی آمد نمازخانه و نماز خواند، با آن‌همه خستگی. محمدامین همان بود که می‌خواست درحال حل کردن مسئله‌ای هندسی، در پروژه بادمجان کمک کند، آن‌هم بدون کثیف شدن! آرین همان بود که برخلاف هیکلش در مسابقه کبدی افتخار آفرید و غیرت نشان داد! یونس همان بود که خوب سرویس می‌زد، سرویس پرشی. سیدمحمد همان بود که  خوب پاس می‌داد، هرچند به من یک بار هم پاس درست و حسابی نداد، شایان همان بود که دل‌پاک و مؤدب بود، مهران همان بود که ساکت و آرام بود، و...

بعضی‌ها هم البته به دلیل دیگری در ذهنم ماند، همان که سروصدا کرد، همان که مشت پرت کرد، همان که بد حرف زد، و...

راستی اگر بچه‌ها می‌خواستند خاطرات اردو را با هم مرور کنند و مربیان را به یاد هم بیاورند، برای من چه تعبیری به کار می‌بردند؟ همان که ... چی؟ معلم قرآن؟ آشپز میرزاقاسمی؟ عکاس آماتور؟

گاهی از خود بپرسید: تصویر ذهنی همکلاسیهایم از من چیست؟ همین‌طور معلمان، دوستان، همسایه‌ها، خاله‌ها و عموها، از این­‌ها مهم‌ترپدرم و مادرم، و از این­‌ها هم مهم‌­تر خدا و حجت خدا!

راستی اگر حجت خدا من را در گذری ببیند با خودش می‌گوید این همان است که ... چی؟ آیا اصلاً آن‌قدر باارزش هستیم که به چشمش بیاییم؟ آیا متاعی داریم که بیرزد؟ آیا جنسی داریم که بخرند؟ آیا صفتی داریم که تقدیرمان کنند؟ حتی اگر این صفت، چیز به ظاهر ناچیزی باشد، مثل بوسیدن دست مادرمان هرشب، یا دو کلمه درددل کردن با خدا در رختخواب، یا خوش‌قولی، یا درس‌خوان بودن، یا...

مشکل اینجاست که ما انسان­‌های بی‌جنبه‌ای هستیم. اگر کار خوبی را دو روز تکرار کنیم، انتظار داریم جبرائیل و اسرافیل از دوطرف برایمان فرش قرمز پهن کنند! اگر به اندازه پول یک چیپس صدقه بدهیم، یا بارِ پیرمردی را دو قدم برایش حمل کنیم، به این نتیجه می‌رسیم که خدا باید خیلی خوشحال باشد که بنده‌ای به خوبی ما دارد!

بهار که می‌شود بعضی از مورچه‌های ملکه، پر درمی‌آورند و ده سانت می‌پرند! مورچه‌های دیگر آنها را به هم نشان می‌دهند و می‌گویند: «دیدی چه کرد؟!» بیچاره‌ها نهایت اوجِ قابل درک‌شان همین ده سانت است و از پرواز عقاب بی‌خبرند!

در روایت می‌خوانیم: امیر مؤمنان علیه السلام در ایام خلافت، نیمه‌های شب نان و خرما به دوش می‌گرفت و به درِ خانه‌ی مساکین می‌رفت. وقتی بعدِ ساعت‌ها پیاده‌روی و پایان کار به کوچه می‌رسید و می‌خواست وارد خانه‌اش شود، از خستگی دست به دیوار می‌گرفت، سر به دیوار می‌گذاشت و می‌گریست و می‌گفت: «لیتَ شِعری، أناظرٌ أنتَ إلیّ فی خَلَواتی أم مُعرِضٌ عنّی!» «کاش می‌دانستم، آیا در این تلاش و خستگی‌ام اصلاً به من نگاه می‌کنی یا این‌که از من رو گرفته‌ای و حتی قابل یک نگاه تو نیستم!»

در روایت دیگر وقتی می‌پرسند: «چرا این‌همه در نماز، خودت را به زحمت می‌اندازی و رکوع و سجده را طولانی می‌کنی؟» فرمود: «اگر یقین داشتم فقط دو رکعت از نمازهای طول عمرم قبول شده، این‌قدر خود را به زحمت نمی‌انداختم!»

 آه! آه از دوری راه و کم بودن توشه!

هادی احدی

دسته‌بندی صفحه‌ها: