دفترچه‌ی خاطرات گروه 13 قسمت پنجم

نویسنده: حمیدرضا حیدری

عکاس: شایان صالحی

صبح روز دوشنبه هفدهم اسفند ماه 1393، وقتی که به مدرسه رسیدم فضای جالبی را دیدم. بچه­‌های مدرسه مشغول خط و نشان کشیدن برای هم بودند.

چاپارزاده مدعی بود همه­‌ی ما را در رقابت بازی­‌های فکری خواهد برد و هیچ هم کوتاه نمی­‌آمد. کم کم کار بالا گرفت و داشت دعوا درست می‌­شد. این یکی می‌­گفت «من در بازی اتلو همه را حریفم» آن دیگری می­‌گفت «[...]» و از این دست حرف­‌ها. من که اوضاع را قمر در عقرب دیدم پریدم وسط و گفتم: «من خودم همه­‌ی شما را در بازی­‌های بعد از ظهر خواهم برد.» هنوز جمله‌­ام را تمام نکرده بودم که سکوت سنگینی بر فضا غالب شد و همه چپ چپ به من نگاه کردند. من احساس کردم که باید جمله‌­ی قبل را اصلاح کنم و صحنه را ترک کنم پس با مهربانی گفتم: «البته فقط بعضی­‌ها را در بازی اتلو می‌­برم.» این را گفتم و در رفتم و بچه ها دوباره به کشتی گرفتن نهادند سر! حالا که این حرف از دهانم در رفت و در دفترچه­‌ی خاطرات هم نوشتم نگران این هستم که همان بازی اول ببازم و حسابی بور شوم.

زنگ تفریح دوم گروهی آتش نشان زحمت ­کش به مدرسه آمدند تا به ما یاد دهند که چطور آتش را خاموش کنیم و از آن مهم‌­تر چهارشنبه سوری را به خیر و خوشی بگذرانیم. من این­جا بر خود لازم می­‌دانم که یک نکته را به آتش نشان­‌های عزیز بگویم. آقایان آتش نشان! من کلاس هفتم هستم و این هفتمین بار بود که این دوره را دیدم و هیچ نفهمیدم. لااقل یک آتش درست کنید و بعد آن را خاموش کنید تا ما لذتش را ببریم. شاید در این میانه چیزی هم دستگیرمان بشود. ما را اینقدر در آفتاب حیاط نشاندید که گُر گرفتیم و یک ایستگاه آتش نشانی لازم بود تا بیاید و ما را خاموش کند. سر آخر امروز هم تمام شد و نمی‌دانم چرا این روزهای آخر اسفند این‌قدر دیر می­‌گذرند؟!

سه شنبه صبح که دوباره به مدرسه آمدم صدای جیغ و داد میکاییل‌پور و سعیدی‌نیا مدرسه را برداشته بود. من فکر کردم این دو دارند کشتی می­‌گیرند و میکاییل‌پور، رضا را سر دست بلند کرده و الان است که بر زمین بکوبد. اما این جور نبود. رضا و مهدی میکاییل‌پور داشتند تکالیف هندسه را حل می­‌کردند و این سر وصدا مال حل کردن سوال 4 بود. من که این فضای علمی را دیدم با اشتیاق وارد بحث شدم و سه نفری مشغول حل کردن سوال سوم و چهارم شدیم و خدا را شکر تا مدت­‌ها به هیچ نتیجه‌­ای نرسیدیم. کم کم داشتیم بی خیال حل مساله می­‌شدیم که نور آگاهی بر دل‌هایمان تابید و توانستیم سوال را حل کنیم. کلاس آقای قیدی، دبیر ادبیات، به پرسش و پاسخ گذشت. آقای قیدی سوال می­‌پرسید و ما جواب می­‌دادیم و هر کس که درست جواب می­‌داد جایزه‌اش این بود که به دستشویی برود. اول کلاس این جایزه زیاد برایم جذابیتی نداشت اما ده دقیقه که گذشت من هم جایزه لازم شده بودم.

من و مهران پژوهش پر و پیمانی برای کلاس تفکر انتقادی انجام داده بودیم. این که آیا نگهداری حیوانات خانگی در آپارتمان کار درستی است یا نه برای خودمان هم سوال بود. نیما بهزاد که هیچ کاری نکرده بود و فقط رفته بود راجع به بیماری هاری تحقیق کرده بود، می­‌گفت که واکسن دارد و فرد مبتلا به هاری خوب می‌­شود و این دلیلش برای نگهداری حیوانات خانگی در آپارتمان ما را قانع نکرد. گرچه اگر نیما هزار و یک دلیل دیگر هم می­‌آورد ما قانع نمی‌شدیم و قانع نشدن هدف اولیه­‌ی ما از شرکت در این بحث بود. من عکس­‌هایی از بیماری­‌های خاص مشترک بین انسان و حیوان آماده کردم تا سر کلاس به همه نشان دهم تا دانش آموزان حسابی از نگهداری حیوان خانگی پشیمان شوند و سراغ این جور کارها نروند. اینجا بود که من بند را به آب دادم و با نشان دادن عکس یک گوسفند مبتلا به تب مالت به عنوان حیوان خانگی کلاس را منفجر کردم. البته هنوز هم مرز میان حیوانات خانگی و حیوانات اهلی چندان برای خودم روشن نیست. به هر حال گروه ما برد و این هم گذشت.

عصر آن روز در نمازخانه مسابقه‌­ی مشاعره برگزار شد و بعد از آن جالب ترین اتفاق آن روز افتاد. آقای معصومی، دبیر دوست داشتنی هندسه­‌ی ما، با لباس ورزشی در حیاط منتظر بچه‌­ها بودند تا به اتفاق هم والیبال بازی کنند. تیم دبیران این بار از ما دانش آموزان شکست خورد اما بازی کردن با آقایان قیدی، شیخیان و معصومی خیلی بامزه و جالب بود. آقایان مولانا و رستگاری به همراه ما داشتند دانش آموزان را تشویق می­‌کردند و من عصر آن روز این‌قدر جیغ و داد کردم که تا شب گلویم درد می­‌کرد...

 

 

 

دسته‌بندی صفحه‌ها: