دفترچه‌ی خاطرات گروه 13 قسمت چهارم

امیرعلی عطرلی

 بالاخره یک سوژه دشت کردم که درباره‌­اش دوصفحه‌­ای بنویسم. گرچه با این فونت ریزی که آقای امن‌زاده برای نوشتن مطالب سایت انتخاب می‌کند بعید می‌دانم این متن در آنجا از چهار و نیم خط بیشتر شود.

امروز، سیزدهم اسفند، بعد از یک کلاس کسالت بار دیگر به حیاط رفتیم. می­‌خواستم از بوفه خرید کنم که مطلب مهمی دستگیرم شد. یک تیم از دبیران قرار بود با یک تیم از دانش آموزان والیبال بازی کنند. تیم دبیران به نظر خیلی قوی می‌­آمد و در ترکیب اولیه­‌ی آن آقایان گرامی، علّیه، اعتصام و ارزنده بازی می­‌کردند. جناب آقای گرامی که نخستین سرویس را زدند روح امید را در دل تیم دانش آموزان دمیدند و ما فهمیدیم که می‌‌توانیم مسابقه را به نفع خود تمام کنیم. امیدوارم که آقای گرامی هیچ وقت دفترچه­‌ی خاطرات گروه 13 را نخوانند و این مطلب تا قیامت از چشمشان پنهان بماند.

 آخر برادر من! دبیر گرامی! شما که والیبالت خوب نیست چرا سرویس پرشی با ارتفاع بالا می‌­زنی؟ بگذریم! ایشان دو تا سرویس زدند که طی آن توانستند توپ را به میزان ده سانتی متر از خود دور کنند! آخرش هم آقای غفاری ایشان را تعویض کرد. آقای علّیه بازی را به فراتر از زمین مسابقه کشانده بود و اگر ده دقیقه­‌ی دیگر مسابقه طول می­‌کشید به احتمال قریب به یقین ایشان سکته می­‌کردند. ایشان با عبارات مبهمی چون: «اینه، باریک، آفرین و ...» تیم دبیران را دلگرم می­‌کردند. به هر روی ست اول را دبیران باختند و اگر بخواهیم رو راست باشیم آقایان ارزنده و اعتصام ترکانده بودند. (البته آقای اعتصام بیشتر ترکانده بود.) ست­های دوم و سوم را دبیران علی­رغم سوتی­هایشان و با شانس و اشتباهات داوری بردند.

عصر آن روز در زنگ ورزش، خودمان والیبال بازی کردیم و طبق معمول بازی با باخت تیم ما به پایان رسید.

دسته‌بندی صفحه‌ها: