دیوارهای مدرسه‌ام را نیز دوست دارم

داود معصومی

سلام

سه‌شنبه در راهرو یکی از دانش‌آموزان از من چیزی پرسید. در حقیقت روند درس را به خوبی دیده بود و داشت درباره‌ی درس هفته‌ی بعد می‌پرسید. پس به او گفتم که تا هفته‌ی بعد چشم به راه باشد. خواستم به سمت دفتر بروم که پرسید:

ــ آقا هفته‌ی بعد می‌آیید؟

ــ چرا نیایم؟

ــ آخه آقا هفته‌ی بعد، سه‌شنبه، شب ِ چهارشنبه‌سوریه!

ــ حتماً می‌آیم.

از آن روز تا کنون، روزی چند بار خاطره‌های مدرسه‌ و دانش‌آموزی خودم، ذهنم را می‌گیرند. هر بار نیز یکی از این دو شعر از خاطرم می‌گذرند. شعر نخست از خدابیامرز سعدی:

نه مجنونم که دل بردارم از دوست

مـــده گـــر عاقـلی بیــهوده پـــندم

و دومی از خدابیامرز مولوی:

ما کــار و دکــان و پیـــشه را سوخــته‌ایم

شــعر و غــزل و دو بیــتــی آمــوخــته‌ایم

در عشق که او جان و دل و دیده‌ی ماست

جان و دل و دیــده هرســه را سوخته ایم

... دو تا از خاطره‌ها را برایتان بگویم شاید ربط بیت‌های بالا روشن شوند.

اوّل دبیرستان بودم. از خواب بیدار شدم و مانند همیشه مراسم نماز و صبحانه را به جای آوردم. از همان اوّل، خدا بیامرز مادرم می‌گفت رنگت برگشته و حالت خوب نیست. نباید بروی مدرسه. خلاصه نشد که شش و نیم از خانه بیرون بزنم و حدود هشت و نیم، نُه، با مادرم رفتیم دکتر. دکتر مهرداد هم بی‌درنگ بیماریم را دید و نسخه‌ای نوشت و یک گواهی، تا غیبتم را توجیه کند. در برگشت، پیش از داروخانه به مادرم اصرار می‌کردم که می‌خواهم بروم مدرسه. او هم اصرار می‌کرد که نباید بروی چون بچّه‌های مردم را هم مریض می‌کنی. داروها را گرفتیم و رفتیم خانه. حدود ساعت ده بود که دیدم مادرم حواسش به من نیست. بی سر و صدا لباس پوشیدم و رفتم مدرسه و گواهی را هم بردم و نشان دادم.

از شما چه پنهان، آن روز دوشنبه بود و ما اوّل‌ها، ظهر، برخلاف هر روز که بیست دقیقه وقت بازی داشتیم، وقتمان برای بازی چهل دقیقه بود. من هر هفته منتظر دوشنبه‌ها بودم. باز هم شاید باور نکنید، ولی اگر دوشنبه هم نبود، می‌رفتم. بیست دقیقه و چهل دقیقه بی تاثیر نبود. ولی اگر بیست دقیقه هم نبود می‌رفتم. من دیوارهای مدرسه‌ را دوست داشتم. هنوز هم دیوارهای آن مدرسه را دوست دارم. در دبستان اوضاع جور دیگری بود. مهم‌ترین یادهای دبستانی من خانم صراطی(آموزگار سال اوّل)، خانم زرمنش(آموزگار سال سوم) و خانم عبدی(آموزگار سال پنجم) و آقای موسوی(مدیر مدرسه) هستند. به دنبال هر چهار بزرگوار گشته‌ام و بی‌فایده بوده است. مایه‌ی افتخار نیست ولی بی‌شک پس از یاد این بزرگواران، بیش از همه یاد دعواهای بیرون و درون مدرسه می‌افتم. الان خودِ دبستانیم را دور از آدم می‌دانم چرا که افتخارم این بود که وقتی هفت نفر از هم کلاسی‌هایم به من حمله کردند هر هفت نفر را پشیمان کردم. کتک سختی خوردند. با آن همه علاقه‌ای که به درس و مدرسه داشتم، با آن همه ادبی که داشتم هنوز نمی‌دانم چرا آن قدر جنگی بودم. نفر اوّل بودن در چند منطقه‌ی آموزش و پرورش را همه باور می‌کردند ولی هیچ‌کس شنیده‌هایش از دعواهای من را باور نمی‌کرد. هیچ فحشی را با کم‌تر از بیست سی مشت و لگد رها نمی‌کردم. بگذریم. هنوز هم گاهی راه کج می‌کنم و از کوچه‌ی دبستان مقداد رد می‌شوم.

شیدا چو کمین بـهانه‌ای گیرد دست

در حال گذر ز کوچه‌ی معشوق است

خاطره‌ی دوم نزدیک‌تر است. شاید سال 1380 بود. دو سال بود که از یکی از مدرسه‌های سازمان استعدادهای درخشان بیرون آمده بودم و در یکی دیگر از مدرسه‌های سازمان دو روز در هفته ریاضی درس می‌گفتم. هنوز پاییز نرفته بود که از مدرسه‌ی قبلی تماس گرفتند که بیا، دبیر جبر سال چهارم نداریم! راستش موضوع این بود که در دو سالی که من نبودم مدرسه دگرگونی‌های زیادی دیده بود. معاون آموزشی جدید مدرسه را می‌شناختم. گفت که بچّه‌ها بچّگی کرده‌اند و دبیر خوبشان رنجیده و رفته است. چند زنگ کلاس ِ کج و کوله در دو روز جدا و در ساعت‌های پرت به من سپردند که بیا و این بچّه‌ها تو را می‌شناسند و با تو راه می‌آیند و ... و زندگی شیرین می‌شود. خام شدم و پذیرفتم. اوّلین روزی که رفتم، آن دوستی که معاون آموزشی بود کلاس را نشان داد و گفت به کلاس بروم. من هم پوشه و فهرست دانش‌آموزان را خواستم. گفت که تا وارد کلاس شوی برایت می‌آورم. من هم گفتم که «إنّا ها هُنا قاعدون». نشستم و گفتم فهرست را بدهید تا بروم. بیست دقیقه‌ای کشید تا آن را تهیّه کردند. رفتم سر کلاس. بچّه‌ها خوش‌حال بودند و از من تشکّر کردند. من هم همه‌ی نام‌ها را خواندم و پنج نفر غایب پیدا کردم. از دیدم زیاد بود و بچّه‌ها گفتند که این شلوغ‌ترین کلاس امسال است و بچّه‌ها به خاطر شما سنگ تمام گذاشته‌اند و آمده‌اند و ... درس را پیش بردیم و کم‌کم دیدم که درست می‌گویند. حتّی شنیدم که روزهایی داشته‌اند که دبیرها بی‌نظمی زیادی کرده بودند و بیش‌ترشان مدرسه نمی‌آمدند و مدرسه تعطیل می‌شده است. 

یکی از روزهایی که نخستین کلاس من زنگ دوم بود، وارد مدرسه شدم و حیاط را خالی دیدم. امیر کریمی و دوستش، روی سکّو نشسته بودند و با دیدن من گل از گلشان شکفت و کریمی شوخی‌هایش را پیش گرفت: «آقا تو این مدرسه هیش‌کی مرام نداره. پن شیش تا دبیر اوّل و دوم نیومدند و مدرسه رو تعطیل کردند. ما رفتیم و گفتیم که آقا شما حتما می‌آیین. گوش نکردن. تعطیل کردن. به بچّه‌ها گفتیم که بمونین آقا می‌آد ضایه می‌شه. بی‌مروّتا رفتن. ما دو تا موندیم. گفتیم خوب نیس شما بیاین و هیش‌کی نباشه.»

واقعا هم هیچ‌کس جز آن دو دانش‌آموز در مدرسه نبود. جایتان خالی. در همان حیاط نشستیم و تا آخر وقت مدرسه گپ زدیم.

برخی از دوستان و آشنایان خرده می‌گیرند که همین یک خوی را که نداری! نگاهی تمام قد به خلق و خویت بکن، می‌بینی که ماشینی! بیست و هشتم اسفند، بدتر از آن، سی‌ام اسفند مدرسه می‌روی؟ گاهی خودم هم شک می‌کردم که شاید بی‌راه نمی‌گویند. شاید تنها، دوستی با مدرسه نیست، شاید... تا این که تابستان یک سال و نیم پیش، خدا بیامرز مادرم از دنیا رفت. در راهروهای بیمارستان دنبال کارهای اداری و گواهی فوت و آمبولانس و... بودم که از مدرسه تماس گرفتند که چرا نیامدی سر کلاس. تازه یادم افتاد که کلاس تابستانی مدرسه از یادم رفته است. کلاسی که یک ماه است رفته‌ام و یک ماه دیگر هم ادامه دارد. پوزش خواستم و گفتم که دیشب مادرم در بیمارستان از دنیا رفته است و... تسلیت گفتند.مطمئنم که ماشین نیستم.

هر جا که کسی دلداده‌ی درسی یا کاری یا هنری باشد، من هم شوقم بیش‌تر می‌شود. یک نفر هم بس است، چه رسد به این مدرسه که در آن قحطی نیست؛ اگر تنها سه چهار دبیر و مدیر و معاون و دانش‌آموز، عاشق کارشان بودند نام می‌بردم...

من می‌آیم.

سلامت و موفق باشید.

دسته‌بندی صفحه‌ها: