رقابت و آزمون - قسمت دوم

 

اولیها، دومیها، سومیها، چهارمیها، پنجمیها ...

محرم محمدی

الف) در انیمیشن «کمپانی هیولاها»، این کمپانی از وحشت و اضطراب کودکان و نوجوانان انرژی مورد نیاز جهان هیولاها را تامین میکند. رقابت میان هیولاها بر این اساس شکل می‌گیرد که کدامیک می‌تواند ابزار و تکنیک جدیدتری برای مضطرب کردن کودکان بسازد تا هراس بیشتری در آنها ایجاد کند. این نمایش بی‌شباهت به دنیایی نیست که امروز برای خود ساختهایم.

مؤسسات، آموزشگاهها و بنگاههای آموزشی گوناگونی ایجاد شدهاند تا دانشآموزان و خانوادههای آنان را مضطرب و نگران سازند و از این اضطراب برای خود سرمایه جمع کنند. آن‌ها افراد جامعه را متقاعد می‌کنند که اگر از کتابهای کمک آموزشی و آزمونها و سیدیهای آموزشی آن‌ها استفاده نشود جهان تیره و تاری در انتظار آنها خواهد بود. تلویزیون، به بهانه‌ی عدالت آموزشی، زمانهای مختلف «آنتن» را به این مؤسسات یا افراد میفروشد و آن‌ها می‌آیند و کالای خود را تبلیغ می‌کنند، چشمهای از محصولات آموزشی خود را نمایش می‌دهند، ولی مثل همیشه، «اصل جنس» را باید از خود مؤسسات و با پرداخت هزینه‌های گزاف تهیه کرد. غیر از این مؤسسه‌ها، امروزه، برخی معلمان نیز تبدیل به بنگاهی متحرک شدهاند. برگزاری کلاسهای خصوصی بی‌شمار همراه با شهریه‌های وحشتناک، برخی معلمان را تبدیل به «برند» کرده است. مگر دانشآموزان در مدرسه چه میکنند و فعالیت مدارس به چه صورت است که چنین پدیدههایی نمودار میشوند؟

آموزش و پرورش ‌اصولاً نهادی است که در جهت نیازهای آموزشی، فرهنگی، علمی و تربیتی دانشآموزان و نسل آینده‌ی جامعه حرکت می‌کند و معمولاً مکانی است که دانشآموزان از هر طیف و طبقه‌ای می‌توانند فارغ از تفاوتهای مالی و سرمایههای فرهنگی و اجتماعی در پناه آن تربیت شوند، اما چه رخ داده که این نهاد امروز تبدیل به بازاری سودآور برای تاجران فرهنگی شده است و این سوداگران در آن ترکتازی میکنند؟

پاسخ به این سوال نیاز به همت و همفکری همگان دارد. عجالتاً میتوان به کنکور و کیفیت پایین ِ آموزش ِمدارس اشاره کرد، یا دست‌یابی به شغل مناسب و گره خوردن آن با سطح مدرک آموزشی افراد و کلاً مدرکگرایی در جامعه‌ی امروز را دلایل و نشانه‌هایی برای این وضعیت دانست. برای مثال، کیفیت پایین آموزش در مدارس، خانوادهها را به سمت استفاده از معلمان سرخانه سوق داده است.

گروهی از معلمان به دلیل حقوق و دستمزد پایین و گروهی دیگر به دلیل سودجویی مفرط، که ناشی از خصوصیسازیهای گسترده و جاهطلبیهای مالی است و این روزها ذهن بسیاری از افراد جامعه را تسخیر کرده، با شتاب از این مدرسه به مدرسهی دیگر و از این کلاس خصوصی به آن کلاس خصوصی و از این آموزشگاه و موسسه به آموزشگاه و موسسهای دیگر در حرکتاند. معلمی که باید با آسودگی شرایط دانشآموزان را بسنجد و مشکلات و نقاط ضعف و قوت آن‌ها را بررسی و تمرین و تکالیف آنان را تحلیل کند، در چنان شرایطی، اهمیتی برای این کارهای زمانبر و «بدون سود» قائل نمی‌شود. این اوضاع باعث پایینتر آمدن کیفیت آموزشی مدارس میشود و به یک چرخه‌ی معیوب بیش از پیش دامن می‌زند. در جایی که حقوق اکثر معلمان حدود یک میلیون و پانصدهزار تا دو میلیون تومان در ماه است، برخی معلمان سرخانه، صرفا برای یک جلسه‌ی نود دقیقهای، دویستهزار و پانصدهزار و یک میلیون تومان و گاه بیشتر، دستمزد طلب می‌کنند. شاید این معلمان بگویند: وقتی «مشتری» از پرداخت این پول‌ها راضی است دیگر چه جای نگرانی! تمام این پرداخت‌ها با رضایت طرفین، و گاه توام با تقدیر و قدردانی خانوادهها صورت می‌گیرد.

چرا خانواده با رضایت چنین پولی پرداخت میکنند؟ آیا واقعاً رضایتی در کار است؟ در این مورد می‌توان گمانهزنیهایی کرد.

کلاس خصوصی و معلم سرخانه همیشه از مواردی بوده است که برخی از اقشار ثروتمند جامعه گاهی به عنوان ابزاری برای تفاخر و تظاهر از آن استفاده کردهاند. اهمیت ندادن به تربیت فرزندان و یا کمبود وقت، سبب می‌شود ارتباط مستقیم اولیا با فرزندان مختل شود، و نیاز به معلم سرخانه از همین‌جا آغاز می‌شود ــ چیزی جانشین چیزی دیگر می‌شود. معلم سرخانه قرار است خلاء ارتباطی میان برخی والدین با فرزندانشان را پر کند. اما واقعیت این است که این اتفاق نه تنها هرگز رخ نمیدهد بلکه مشکلات دیگری را نیز ایجاد می‌کند.

این روند با کاهش کیفیت تدریس در مدارس، تقویت شده است. خانواده‌ها به دلیل فقدان فضای تعامل و همکاری با یکدیگر، جدا از هم، سعی می‌کنند خود به تنهایی گلیم خویش را از آب بیرون بکشند و وانمود کنند که وضعیت آموزشی فرزندشان مناسب است. به جای این‌که از مدرسه بخواهند نظارت بیشتری بر فعالیت معلمان داشته باشند، یا از معلمان بخواهند در رفتار و آموزش خود تجدیدنظر کنند، به استخدام معلم سرخانه متوسل میشوند. مسئولان مدارس نیز به مرور ضعف درسی دانشآموزان را به مسأله‌ای شخصی و فردی تبدیل و تقصیر را متوجه خانوادهها می‌کنند. نشانه‌ی این رفتارها بیش از هر جای دیگر در برگزاری هر روز بیشتر از دیروز ِ آزمونها نمایان میشود.

همه‌ی این موارد باعث میشود که خانوادههایی که حتی توانایی مالی چندانی ندارند، روز به روز مستاصلتر شوند و از سر ناچاری به معلمان سرخانه پناه ببرند. در واقع خانوادهها با تصور ضعف فردی فرزندشان، و تلاش برای موفقیت فردی او در یک سیستم آموزش و پرورشی ناقص، از پرداخت پول برای این‌گونه معلم‌ها به ناچار اظهار رضایت می‌کنند. بدون شک خانوادههایی هم هستند که هیچ مشکلی در پرداخت هزینه‌ی این کلاسها ندارند، ولی دامن زدن به این نوع آموزش در جامعه‌ی امروز، تاثیر بسیار مخربی بر روند عمومی آموزش و پرورش ما داشته است. مسئله ولی رضایت خانوادهها در پرداخت پول نیست، مسئله یا بهتر است بگوییم فاجعه در تبدیل شدن آموزش و پرورش به صنعتی است که از اضطراب و نگرانی و استیصال خانوادهها ارتزاق میکند.

ب) وقتی به استعاره‌ی «کمپانی هیولاها» برای توصیف وضعیت آموزش و پرورش می‌اندیشیدیم، در استفاده از این استعاره تردیدهایی داشتیم. این تردید از این جهت بود که در انتهای این انیمیشین، هیولاها به این نتیجه میرسند که با ترساندن و اضطراب، فقط تا اندازه‌ای میتوان به انرژی و پول رسید. انرژی و پول واقعی و بیحدوحصر در خنداندن و شاداب کردن کودکان نهفته است. تردید در این بود که مسئله همچنان پول درآوردن و کاسبی است، هرچند به شکلی دیگر. سخن اساسی این‌ است که آموزش و پرورش نهادی اقتصادی نیست. قرار نیست آموزش و پرورش بنگاهی پولساز باشد که عدهای از طریق آن ثروتمند شوند، حالا چه از راه اضطراب و چه از راه خنداندن. و البته بحث در این هم نیست که معلمان نباید حقوق بگیرند و برای تامین معاش زندگی خود نباید روی آموزش و پرورش حساب کنند، چنین حرفی مهمل است. یکی از اعتراضات به جا و خواستههای برحق عموم معلمان این است که باید معیشتشان از راه معلمی تامین شود. معلمی همیشه در دین و ادبیات و تاریخ و فرهنگ ما از حرفه‌هایی بوده که مقام و شان بالایی در جامعه داشته است. اتفاقا رسیدگی به وضعیت حقوق و سطح معیشتی معلمان از راهکارهای اصلاح سیستم آموزش و پرورش ماست. برای اصلاح آموزش و پرورش معلمان باید شان و منزلت اجتماعی خود را بازیابند و ارتقاء سطح معیشتی آنان یکی از پیششرطهای مهم است. اما نگاه محض اقتصادی و اینکه آموزش و پرورش باید «سودده» باشد، از اساس چرایی وجود نهاد آموزش و پرورش را زیر سوال میبرد.

این‌که جایگاه اقتصاد در روابط میان انسانها و درون جامعه کجاست موضوع دیگری است، ولی گمان می‌کنیم همه باید بر سر این گزاره‌ی بدیهی توافق داشته باشیم که دو نهاد آموزش و سلامت (که در آینده به آن خواهیم پرداخت)، نهادهایی هستند که انتظار سوددهی و تشکیل بازار آزاد حول آن‌ها این دو نهاد را از معنی واقعی تهی خواهد کرد.

سعی خواهیم کرد در مورد این گمان بدیهی، که شاید برای بعضی بدیهی نباشد، در آینده باز هم بحث کنیم و امیدواریم خوانندگان و کسانی که در این دغدغهها با ما سهیماند، در فهم دقیقتر این پدیدهها ما را یاری کنند و تجربه‌ها و نظرات خود را در این زمینه برای ما بنویسند و بفرستند.

 ادامه دارد...

دسته‌بندی صفحه‌ها: