چهار روز بی‌خیالی

 

 آرین داپویه

مقدمه

حتما تعجب می­‌کنید که چرا چنین داستان کوتاهی مقدمه دارد. خوب باید بگویم هر داستانی مقدمه­‌ای دارد و وقتی داستانی بی مقدمه می­‌خوانید یا مقدمه­‌ی داستانی را نمی­‌خوانید، احساس می­‌کنید داستان، خالی و حاوی خلائی مبهم است. بگذریم، این داستان یا بهتر است بگویم خاطره در مورد یک سفر است. سفری که ما را تغییر داد. حتما می­‌پرسید: «ما! یعنی تو هم همراهشان بودی؟» باید بگویم بله من و شصت و دو نفر از دانش‌­آموزان مدرسۀ انرژی اتمی به اردویی رفتیم که بر تجربیات ما افزود، ما را با شرایط دشوار اخت کرد و در سفر همدیگر را بهتر شناختیم. اما چه اتفاقی افتاد که موجب تغییر ما شد؟

فصل اول

    بیدار شدم. شوق عجیبی داشتم و بدنم از هیجان کرخت و کوفته شده بود. وقتی وارد تاکسی شدم راننده با دیدن چمدان­‌های من پرسید: «به سلامتی کجا تشریف می­‌برید؟» گفتم: «قرار است با بعضی از معلمان و همشاگردی­‌ها به بهشهر برویم.» راننده به جز به به و چه چه کردن دیگر چیزی نگفت. وقتی به مدرسه رسیدم دستم از بلند کردن چمدان­‌های سنگین درد می­‌کرد. اولین کسی را که دیدم، امیرعلی بود. صحبت کنان به نمازخانه رفتیم و چمدانم را آنجا گذاشتم. از آنجا که بیرون آمدیم پرهام را هم دیدیم. خیلی هیجان زده به نظر می‌­رسید. در حال گپ زدن بودیم که زمان مراسم صبحگاهی مدرسه فرا رسید و طبق معمول با قرائت قرآن، یک داستان حکمت آمیز و توضیحات آقای رستگاری درباره‌­ی اردو پایان یافت. صف آن روز یکی از شلوغ­ترین صف‌هایی بود که من در طول سال دیده بودم. همه در حال صحبت دربارۀ اردو بودند. ما زنگ اول هندسه داشتیم اما از آن­جایی که بی­‌صبرانه منتظر اردو بودم، بر خلاف همیشه هندسه برایم جذابیتی نداشت. هر وقت به یاد قطار می­‌افتادم هوش از سرم می­پرید. فکر کنم بقیه هم حسی شبیه به من داشتند. بالاخره بعد از 70 دقیقۀ طاقت فرسا زنگ خورد.

     خوب! داستان را همین جا نگه داریم! آن روز حال من خیلی خراب بود و با این که خوشحال بودم اما این قدر اغراق آمیز شاد نبودم. دلیل حال و روز خراب من هم این بود که بعد از ظهر مسابقۀ شاهنامه خوانی داشتیم. همین قدر بدانید که تیم ما سه روز قبل از مسابقه می­‌خواست از شرکت در رقابت انصراف دهد و ما در سطح خیلی پایینی از آمادگی بودیم. با عجله بچه­‌های گروه هفت را جمع کردیم و برای تمرین به نمازخانه رفتیم. وضعمان اصلا خوب نبود. به قدری متن دیر به دستمان رسید که حتی در خواندن بعضی از کلمه­‌ها هم مشکل داشتیم. زنگ دوم تاریخ بود. کار سر کلاس تاریخ خیلی سخت­‌تر از هندسه بود چون مطالبی که آن روز گفته شد بسیار کسالت بار بود و همین کار را خیلی سخت می­‌کرد. در واقع تحملش را سخت می­کرد. بالاخره تاریخ هم گذشت و من و هومان شروع به تمرین نقش‌­هایمان کردیم و آنجا بود که من فهمیدم آن روز با وجود این که روز خیلی خوبی خواهد بود ولی آغازی ناگوار خواهد داشت.

    زنگ خورد. وقتی در حال قدم زدن تا کلاس بودم با خودم می­گفتم: «یک زنگ تا بی­خیالی!» وارد کلاس که شدم بچه­‌ها طبق معمول در حال بالا رفتن از سر و کول یکدیگر بودند. حس عجیبی بود. احساس می­‌کردم این زنگ آرامش قبل از طوفان است. به هر حال حتی آیین مقدس گشایش کتاب هم از بی حوصلگی من نکاست و زنگ ادبیات را هم به سختی به آخر رساندم. (این اصطلاح آیین مقدس گشایش کتاب، معادل باز کردن کتاب است که توسط آقای قیدی، دبیر ادبیات، رایج شده است.) وقت ناهار بود و من طبق معمول پس از خرید دلستر از بوفۀ مدرسه به نماز خانه رفتم و همان پاتوق قدیمی خودمان (من و امیرعلی و پرهام) را گرفتم. ناهار آن روز به صحبت کردن دربارۀ اردو و برنامه­‌های قطار گذشت.

    داستان ما کم کم دارد به جاهای با حالش می­رسد. روز قبل از اردو ما دو فهرست را به آقای محمدی دادیم که شامل چهار نفر از اعضای کوپه و نه نفر از اعضای کلبۀ ما در بهشهر بود. اعضای کوپه عبارت بودند از: من، پرهام میروکیلی، امیرعلی عطرلی و جناب نگارنده (امیرحسین نگارنده‌­پور) و اعضای کلبه عبارت بودند از: پرهام، امیرعلی، بهراد رسولی، نیما بهزاد، ابراهیم شیخ، حسام چاپارزاده، خودم و صابرزاده که نام کوچکش را از یاد برده­ام. گرفتاری اصلی، تیره بختی ما در انتخاب اعضای کلبه بود. به یاد دارم که من به پرهام گفتم: «پرهام! این چاپارزاده امکان ندارد تو را به حال خودت بگذارد و شیخ هم با شوخی­‌هایش بدبختمان می­‌کند.»

     بعد از ناهار آریا جوادی مقدم را پیدا کردم و خواستم که پیش هومان برود تا با هم نمایش را تمرین کنند. جالب است بدانید آن­جا بود که آریا برای نخستین بار متنش را دید. با خود گفتم: «امیدوارم حداقل 30، 40 امتیاز بگیریم.» با این که بیش از بیست جلسه تمرین برگزار کرده بودیم اما پیشرفت چندانی نداشتیم. بالاخره زمان موعود فرا رسید. وقتی وارد نمازخانه شدم و ردیف صندلی­‌ها را دیدم تنم مور مور شد. نشستم. پشت سرم را نگاه کردم. هومان را دیدم که سخت مشغول نوشتن بود. وقتی متن­ها را به ما داد دیدم محل خواندن هر بیت را علامت گذاشته است. در دلم از او تشکر کردم.

     اولین نمایش، کار گروه 3 بود. به نظر من کارشان یک شاهکار بود. نوید راوی خوبی بود و مهران خود رستم بود. کارشان با ما زمین تا آسمان فرق داشت و ما خیلی از مرحله پرت بودیم. تنها ایراد کارشان این بود که به جز صحنه‌­ای که یونس را سر بریدند دیگر چیزی از داستانشان دستگیرمان نشد. نوبت به گروه 4 رسید. به راستی که دکور زیبایی داشتند. صحنه را به سبک و سیاق سنتی آراسته بودند. با دیدن صحنه­‌شان گمان کردم که حتما مقام خواهند آورد. آسیابان، قناعت فر و حریرچی یک عالمه شعر خواندند که من معنای هیچ کدام را نفهمیدم. منصوری هم تمام موسیقی را اشتباه و جا به جا پخش کرد. بعد از گروه 4 نوبت ما بود. بگذارید نقش هر کس را بگویم. پارسا ولیزاده در نقش جمشید بازی می­‌کرد، بهداد اعتضادی در نقش شیطان بود، آریا جوادی مقدم راوی ابیات بود، هومان خسروی راوی متن بود، محمد عربی زنجانی راوی ابیات نوروز و هماهنگ کننده گروه بود و من در نقش ضحاک بازی می­‌کردم. داستانمان هم داستان جمشید و قسمت‌­هایی از داستان طهمورث بود. صحنه را چیدیم. قرار شد بهداد پشت پرده بایستد. آخر او شیطان بود! من و پارسا پشت یک میز نشستیم و آریا گوشۀ صحنه روی صندلی نشست. محمد فقط در زمان ابیات نوروز روی صحنه می­‌آمد و هومان هم در نقش راوی دائم روی صحنه بود. قلبم به شدت می­‌تپید. هومان شروع به خواندن کرد . نمی­دانم آن روز کسی اضطرابم را دید یا نه، آن روز روی صحنه فشار زیادی را تحمل می­‌کردم. نخستین بیت را که خواندم کمی بر خودم مسلط شدم. بیت دوم را هم درست خواندم و دیگر داشتم مغرور می­‌شدم که زمان­‌بندی بیت سوم از دستم در رفت و هول  شدم. خوشبختانه هومان بیت را جمع و جور کرد و من در دلم از او تشکر کردم. اما این حس قدردانی دیری نپایید. چرا که وقتی نوبت به خواندن بیت چهارم من شد، هومان مکث نکرد تا من بیتم را بخوانم. این نخستین درسی بود که من در این چند روز گرفتم. هر چقدر خوب کار کنی، همان قدر توان گند زدن هم داری! از اشتباهم درس گرفتم و باقی ابیات را با قدرت خواندم. نمایش به پایان رسید و حالا نوبت استراحت بین نمایش‌­ها بود. اما نه دبیران و نه بهترین والیبالیست­‌های مدرسه قصد استراحت نداشتند. قرار بود بین این دو گروه یک مسابقه برگزار شود. گر چه بیشتر بچه­‌های مدرسه طرفدار دبیران بودند اما من هوادار تیم خودمان بودم چرا که آن­ها را به خود نزدیک­تر می­‌دیدم. سرویس نخست را جناب مولانا زد و بچه­‌های ما توانستند توپ را جمع و جور کنند. بازی در جریان بود و آقایان قیدی و معصومی همکاری خوبی با آقای رحیمی، پاسور تیم دبیران، داشتند. گرچه آبشارهای آقای قیدی و آقای معصومی خیلی سریع و زهر دار بودند اما تیم ما توانست با دریافت‌­های بی نقص عالیشاه و ساعدهای جفت و جور یونس امیری دست اول را ببرد. وقتی دو تیم داشتند زمین­‌ها را برای ادامۀ رقابت عوض می­کردند با خود گفتم: «ما توان بردن این پیرمردها را داریم!» و داشتیم. مسابقه که تمام شد برای دیدن بقیۀ نمایش‌­ها به نمازخانه رفتیم. گروه دهم کارش را در قالب نقالی ارائه می‌داد. نقال قدوسیان بود و هیچ به متن مسلط نبود. گاهی یادش می­رفت چه می­خواهد بگوید و وقتی به یاد می­آورد می­گفت: «آهان!» من هیچ از سر و ته داستانی که قدوسیان نقل کرد نفهمیدم. بعد از گروه دهم نوبت به تیم حیدری، گروه 9، رسید. صحنه را پرداختند و شروع کردند. کارشان عالی و بی­نظیر بود. یک نمایش کامل را اجرا کردند. تسلط خوبی بر نقش­هایشان داشتند و به راستی زحمت کشیده بودند. اما اتفاق‌­های پیش­بینی نشده دست از سر نمایش‌­ها بر نمی­داشت. شیخ که بازیگر میهمان بود با ناله­‌هایش فضای داستان را از حماسی به کمدی تبدیل کرد. ولی با این وجود نمایششان خیلی زیبا بود. نوبت اجرای نمایش گروه پنجم رسید. آن­ها به دلایلی نتوانستند کار اصلی خود را ارایه کنند و تمام زمانشان به متن خوانی گذشت. سرانجام نمایش­‌ها تمام شد و نمازخانه کم کم خالی شده بود. پیش آقای قیدی رفتیم تا از کم وکیف امتیازهای داوران خبردار شویم. با خودم فکر می­‌کردم که نمایش ما حداقل از نقالی گروه دهم و نمایشنامه خوانی گروه پنجم بهتر بود. شاید چهارم شویم. خودم را دلداری دادم و با خود گفتم: «اشکالی ندارد! سعیم را کردم.» احساس می­‌کردم کسی درونم از این­که جام را از دست خواهیم داد، گریه می­‌کند. حسی بود که دیگر نمی­‌خواهم تکرار شود. یکی از گروه­‌ها 50 یا 60 امتیاز گرفته بود. گروه چهار 60 یا 65 امتیاز و گروه ما 75 امتیاز گرفت! نمی­‌توانم آن لحظه را به درستی وصف کنم. ما اول شدیم و آن لحظه آن آرین گریان دیگر گریان نبود. آریا جوادی مقدم هم کنار من ایستاده بود. فریاد زنان به حیاط رفتیم تا بقیۀ گروه را خبر کنیم. وقتی دیگران خبر را شنیدند به اندازۀ ما خوشحال نشدند. هومان گفت: «دیدی آقای داپویه؟! دیدی برنده شدیم؟!» گفتم: « کارت حرف نداشت!» و به این ترتیب داستان ما از یکی از اوج­‌هایش که همان شاهنامه‌خوانی بود گذشت.

     امیر حسین نگارنده­‌پور یک روز قبل از اردو، دوشنبه، به من گفت که نامش را به آقای محمدی ندهیم چرا که به دلایلی شخصی از آمدن به اردو صرف نظر کرده بود. من به خیال خودم این موضوع را از دیگران پنهان نگه داشتم تا آقای محمدی متوجه داستان نشود و کوپۀ ما سه نفری باقی بماند. غافل بودم از اینکه آقای محمدی، قبل از نقشه­‌های من، به حساب این که نگارنده‌­پور از کوپۀ ما رفته، بهراد رسولی را جایگزین امیرحسین کرده بود. نمی دانم! شاید او به این قضیه فکر نکرده بود که تعداد دانش آموزان برابر با 4k بود و اگر نگارنده برود تعداد دانش‌­آموزان می­شود 4k – 1 و یا 4a + 3 و به هر حال یک کوپه سه نفری خواهد شد. به هر حال معلم ریاضی من همۀ حساب و کتاب­‌های درست من را به هم ریخت! بگذریم! بعد از گروه بندی نوبت به معرفی معلم مسئول واگن­‌ها رسید.  معلم واگن ما آقای ارزنده بود. خوب! حالا می­‌خواهم بخشی از آینده را فاش کنم. معلم مسئول ما به معلم رویایی من، آقای محمدی تغییر کرد و برایتان خواهم گفت که این رویای زیبا چگونه تبدیل به کابوس شد.

     چمدان­‌ها را از نمازخانه به کلاس سعدی برده بودیم. به آن­جا رفتم و چمدان­‌هایم را برداشتم. از خوشحالی در حال بال درآوردن بودم. سرانجام در ساعت 45 :5 بعد از ظهر به سمت ایستگاه راه آهن راه افتادیم. من، پرهام و امیرعلی ته اتوبوس نشسته بودیم و راهروی اتوبوس پر از چمدان‌های ریز و درشت بود. تا نیمه‌­های راه سه نفری مشغول بازی با نام کشورها بودیم و بعد دربارۀ این که جنوب شهر فضای متفاتی با محل سکونت ما دارد گفتگو کردیم. وقتی به راه آهن رسیدیم به یاد آخرین باری که با قطار به سفر رفتم افتادم. انگار همین دیروز بود! با کنجکاوی به فضای اطرافم نگاه می­‌کردم و احساس می­‌کردم یک تغییر اساسی در ایستگاه راه آهن بوجود آمده است؛ اما نم‌ی­دانستم چه تغییری. برای سوار شدن به قطار باید دفترچۀ بیمۀ خود را نشان می‌دادیم. جالب اینجاست که من دفترچه‌­ام را نشان ندادم اما توانستم از گیت ورودی رد شوم. وقتی که مسئولان گیت هویت­ ما را بررسی می‌­کردند ما سرگرم دیدن عکس‌­های روی دفترچه‌­های یکدیگر بودیم. بعضی‌ها تغییر کرده بودند و بعضی­‌ها هم زیاد فرقی با عکس­‌های قدیمی­‌شان نداشتند. وقتی از گیت رد شدیم به پرهام گفتم: «خوشحال باش! چرا که با ناراحتی از این دروازه بر خواهی گشت.» تنها با لبخند جوابم را داد. اما می­‌دانم ته دلش چیز دیگری بود. از پله­‌های سکو پایین آمدیم و سوار قطار شدیم. آقای محمدی از ما خواسته بودند که از خوراکی­‌های قطار نخوریم چرا که به احتمال زیاد کوپه­‌هایمان تغییر خواهد کرد. وارد کوپه شدیم و چمدان­‌هایمان را بالای تخت­‌ها گذاشتیم. من و بهراد روبه­‌روی هم بودیم. عادت همیشگیم که همان سر به سر گذاشتن با بهراد بود برایم راحت‌­تر شده بود. اوایل راه مشغول گپ زدن بودیم و بعد از 45 دقیقه که معلوم شد کوپه‌­هایمان تغییری نمی­‌کند شروع به خوردن خوراکی­‌ها کردیم. بعد از نوشیدن چای من لباس­‌هایم را عوض کردم و همه به ظاهر جدید من خندیدند. خوب حق داشتند. چون من یک شلوارک آبی و سفید و یک عرق گیر و دمپایی پوشیده بودم. وقتی برای انجام حداقل حاجتی که یک نفر برای انجام آن می­‌تواند کوپه­‌ی خود را ترک کند به بیرون از کوپه رفتم، آقای ارزنده نگاهی متعجب به من کرد و گفت: «خیلی ضایع­ست!» و دوتایی هرهر خندیدیم. به کوپه که برگشتم مشغول بازی ­شدیم. اولین بازی اسکاتلندیارد بود. سر و صدای بهراد اجازه نمی­‌داد که راحت قوانین بازی را برای بچه­‌ها توضیح دهم. درست است که بهراد بچۀ باحالی است اما به درد یک هم کوپه‌­ای آرام بودن نمی­‌خورد. از آنجا که من مدت زیادی اسکاتلندیارد بازی کرده بودم و در این بازی خبره بودم حوصله بقیه سر رفت و از بازی با من خوششان نیامد و در نهایت بازی را جمع کردیم. در تمام این مدت نیما بهزاد از پشت شیشه بازی ما را می­‌دید و می­‌خواست به کوپۀ ما بیاید. اما شاید باورش سخت باشد. من در را قفل کردم و او را راه ندادم. بهراد خواست که نیما را به کوپه بیاوریم و من گفتم: «خودت برو و صدایش کن!» وقتی بهراد رفت تا نیما را بیاورد در را پشت سرش قفل کردم و او هم با نیما بیرون ماند. می­دانم کار ناجوانمردانه‌­ای کردم اما خوب! بامزه بود! بعد از مدتی در کوپه را باز کردم و بهراد را راه دادم و این بار نوبت خودم بود که بیرون در، گیر بیافتم. آنها من را به تلافی آنچه کرده بودم از کوپه بیرون کردند. در حال کندن در کوپه بودم که با آقای محمدی چشم تو چشم شدم. با پادرمیانی آقای محمدی توانستم به کوپه برگردم. نیما هم آمد و در کوپۀ ما نشست و همه با هم منوپولی بازی کردیم. اوایل بازی بود که شام آوردند. من خواستم که بچه‌­ها شام نخورند اما وقتی دیدم همه مثل گربه به غذاها نگاه می­‌کنند، بی خیال شدم. شام کباب کوبیده و دوغ بود. من زیاد از شام خوشم نیامد. زیاد کباب نخوردم. بعد از شام سرگرم ادامۀ بازی شدیم. کم کم تنور بازی گرم شد و من و امیر علی در حال بردن بازی بودیم که آقای محمدی وارد کوپه شد و گفت: «ساعت از دوازده گذشته! بخوابید!» هرچقدر التماس کردیم که بگذارد بازیمان را ادامه دهیم نشد که نشد. آخر سر مجبور شدیم بخوابیم. چون آقای محمدی برای بیدار ماندن رضایتنامۀ کتبی والدین‌مان را خواست. ما هم وسط راه از کجا رضایتنامه جور می­کردیم؟! نیما به کوپۀ خودشان رفت و ما مشغول آماده کردن تخت­‌ها شدیم. پرهام هزار بار پرسیده بود که: «چرا نمی­‌کپیم؟!» با این که پرهام پسر خوبی است ولی نزدیک بود چیزی به او بگویم! پرهام و امیرعلی روی تخت­‌های پایین و من و بهراد روی تخت­های بالا دراز کشیدیم. بالاخره پرهام داشت به آرزوی دیرینۀ خود نزدیک می­‌شد. آقای محمدی به کوپۀ ما سرکی کشید و شب بخیر گفت. در حال مرتب کردن تخت بودم که کولرها خاموش شدند. این اتفاق خیلی بد بود. روز دقیق سفر ما اول اردیبهشت 1394 بود. تهران در آن روز گرم و آفتابی بود. من و بیشتر بچه­‌ها با تی شرت به مدرسه آمده بودیم. اوایل سفر هوای کوپه­‌هایمان سنگین و گرم بود. اما با روشن شدن کولرها اوضاع کمی بهتر شد. اما شب حتی با وجود کولر هم هوا گرم بود دیگر وای به حال بدون کولر! هوا کمی نم دار شده بود و من به گمانم در آن لحظه از پل ورسک عبور کرده بودیم.

     هوا به سرعت گرم شد. لعنت بر کسی که این بلا را سرمان آورد! طبق توصیۀ آقای محمدی پنجره‌­ها را بسته بودیم. آقای محمدی می­‌گفت: «اگر شب پنجره­‌ها را بسته نگه ندارید، صبح با تنگی نفس و صورت سیاه و دود زده از خواب بیدار خواهید شد.» این آقای محمدی عجب گیرهای سه پیچی می­‌داد! شاید همان آقای ارزنده بهتر بود! از بالا به تخت­‌های پایین نگاهی انداختم. واضح بود که امیرعلی خواب است. اما پرهام به نظرم بیدار بود. پرسیدم: «بیداری پرهام؟» جوابی نداد. با خود گفتم: «بیچاره بالاخره کپید!» بهراد گفت: «من بیدارم!» او هم مثل من از گرما کلافه بود. مشغول صحبت کردن بودیم که یک نفر از کوپۀ کناری گفت: «بیداری بهراد؟» او شایان صالحی بود. بیدار بودن شایان اتفاق خوشحال کننده‌­ای بود. به بهراد گفتم که بد نیست به دیگر کوپه­‌ها هم سرک بکشیم. از قرار معلوم آقای محمدی، دشمن درجه اول ما، دو کوپه آن طرف­‌تر نشسته بود. به ناچار یک ریتم رمزی برای ارتباط با هم گذاشتیم، تق تق تق ... تق تق ... تق ...، با بهراد نقشه کشیدیم که از بچه­‌ها بخواهیم تا به کوپۀ ما بیایند و به هر کس که آمد بگوییم در کوپه قفل است و باز نمی­‌شود و ما زندانی شده­‌ایم. مدام آقای محمدی را می­‌پاییدیم که مچمان را ناغافل نگیرد. تصویر پای آقای محمدی را از انعکاس شیشه­‌های قطار می­‌دیدیم. در آن لحظات حسابی خوش می­‌گذشت و وقتی بچه­‌ها با ریتم تق تق تق ... تق تق ... تق ... بر در می­‌کوبیدند حتی پرده­‌ها را هم کنار نمی‌­زدیم و حسابی به ریششان می­‌خندیدیم. وقتی می­‌پرسیدند که چرا در را به رویشان باز نکردیم در جوابشان می­‌گفتیم: «قفل در خراب شده و ما زندانی شده‌­ایم. از آقای محمدی کمک بگیرید!» دیگر داشتیم از خنده می­‌مردیم که دیدیم آقای محمدی می­‌خواهد به کمک ما بیاید. با خودم یک دو دو تا، چهار تای ساده کردم: «الان آقای محمدی به فکر نجات ماست. شاید ترمز اضطراری قطار را بکشد و ماموران قطار بیایند و دست ما رو ­شود. به احتمال زیاد رییس قطار ما را جریمه خواهد کرد. شاید هم از قطار بیرونمان کند.» قضیه را به بهراد گفتم. سر آخر تصمیم گرفتیم خودمان در را باز کنیم و بگوییم قفل درست شده است و به آقای محمدی بگوییم که نمی­توانیم بخوابیم. همین کار را کردیم. وقتی از کوپه بیرون آمدیم، متوجه شدیم که اوضاع واگن آن قدری که ما فکر می­‌کردیم پادگان نبوده است. به آقای محمدی گفتیم که نمی‌­توانیم بخوابیم. بهراد گفت: «چون گرم است» و من گفتم: «آدم پر خوابی نیستم.» حرف­‌هایمان خیلی هم بیراه نبود. من از حدود ده سفری که با قطار داشتم تنها در یکی دوتای آن­ها خوابیده بودم. بهراد هم که اگر در یخچال دراز نکشد خوابش نمی­‌برد. آقای محمدی قبول کرد که ما به شرط رعایت حال دیگران و ماندن در واگن خودمان بیدار بمانیم. با بهراد و چند تای دیگر سرگرم  چرخیدن در راهروهای قطار شدیم. ردیف کوپه­‌های تاریک، منظرۀ جالبی را ساخته بود. به واگن رستوران که رسیدیم یک آشپز جلوی ما را گرفت و مجبور شدیم برگردیم. در راه برگشت آقای محمدی جلوی ما ظاهر شد و سر این قضیۀ چرخیدن در قطار حسابی حالمان را جا آورد. به کوپه‌­ی شایان صالحی رفتیم. بر عکس من که تازه موتورم روشن شده بود آنجا همه رو به موت بودند و خوابشان می‌­آمد. بهراد گفت برویم و پارسا ولی­زاده را بیدار کنیم. به او هشدار دادم که شوخی بی­جا با ولی­زاده عاقبت خوشی ندارد! اما او گفت: «فقط بیدارشان می­‌کنیم.» صادقانه بگویم! ما نتوانستیم هیچ کس را غافلگیر کنیم و تمام نقشه­‌هایمان با شکست مواجه شد. دیگر از سر به سر گذاشتن با بچه­‌ها خسته شده بودم. به کوپۀ خودمان برگشتم. پرهام دیگر بیدار شده بود. به او گفتم: «خوب کپیدی!»

- فقط نیم ساعت کپیدم!

- تو که از ساعت یک کپیدی!

- نه بابا! مگر سر و صدای شما می­‌گذاشت؟

- پس چرا وقتی پرسیدم بیداری چیزی نگفتی؟

- گفتم!

- لابد اینقدر آرام گفتی که نشنیدم.

سرگرم صحبت بودیم که آقای محمدی آمد. او شروع به گفتن یک سری سخنان حکیمانه کرد و یک گوش ما در و دیگر گوش دروازه شد. آقای محمدی رفت و زمان گذشت. دیگر داشت حوصله‌­ام سر می­‌رفت که در یکی از ایستگاه‌­ها چند دختر و پسر جوان وارد قطار شدند. آن­ها مستند ساز بودند و برای راه آهن فیلم می‌­ساختند. توجه خاصی به کوپه­‌ی ما داشتند و کلی از امیرعلی که مثل خرس خوابیده بود تصویر برداری کردند. باورش سخت است اما آنها هر کاری کردند امیرعلی بیدار نشد! امیرعلی از آن دست آدم­‌هایی است که اگر دنیا را آب ببرد او را خواب می­‌برد. بعد از رفتن فیلمسازان بهراد هم رفت و من روی تخت بهراد دراز کشیدم. تک تک اجزای سقف را تماشا می­‌کردم. سقف سفید قطار و فضای کوپه کم کم داشتند مرا وادار به خوابیدن می­‌کردند.

ادامه دارد.

دسته‌بندی صفحه‌ها: