اینجا زمین است یا بهشت؟

 آرین داپویه

فصل دوم

با صدای داد و فریاد بیدار شدم و دستگیرم شد که نزدیک ایستگاه بهشهر هستیم. با عجله مشغول جمع و جور کردن وسایلم شدم اما مگر توی چمدان جا می‌­شد؟ با داد و بیداد از بچه‌­ها خواستم که وسایل قطار را جمع کنند. فکر کنم خیلی از دستم عصبانی بودند. چون دائم به آنها امر و نهی می­‌کردم. خلاصه با هر بدبختی که بود وسایلمان را جمع کردیم. فکر کنم سخت‌ترین کاری که در آن لحظات انجام دادیم بیدار کردن امیرعلی بود. هر قدر زدیمش بیدار نشد. تا جایی که با خودم فکر کردم که هنگام حرکت قطار سرش به جایی خورده و از حال رفته است. خلاصه با هر سختی که بود بیدارش کردیم.

از قطار که پیاده شدم احساس کردم پا به دنیای تازه‌­ای گذاشته‌­ام. این دنیا آب و هوای دیگری داشت و آدم­هایش هم متفاوت بودند. ایستگاه راه آهن بهشهر خیلی کوچک بود. صندلی­‌های ایستگاه شبیه به صندلی­‌های سالن انتظار فرودگاه مهرآباد بود که به دلیلی خیلی از آنها متنفر بودم! در میانۀ سالن روی یک صندلی نشستم و برای امیرعلی و پرهام هم جا گرفتم تا بیایند. خیلی خوابم می­‌آمد و احساس می­‌کردم کسی با پتک بر سرم کوبیده است. آقای محمدی سالن را ساکت کرد و سپس آقای رنجبری حضور و غیاب کرد. وقتی که مطمئن شدیم که کسی جا نمانده است سوار مینی‌­بوس‌­هایی که منتظر ما بودند شدیم. من روی یک صندلی در ردیف یکی مانده به آخر نشستم. به قدری خواب­‌آلوده بودم که درست یادم نمی‌آید چه کسی کنارم نشسته بود. در مسیر رسیدن به اردوگاه خواب بودم و درست لحظه‌­ای که رسیدیم بیدار شدم. به قدری گیج و منگ بودم که در ورودی را به یاد نمی­‌آورم. تنها چیزهایی که به خاطر دارم این است که هوا تاریک و مسیر به نسبت طولانی بود.

شاید با خود فکر کنید که من چه راوی تنبلی هستم! اما چه کنم؟ این داستان در واقع یک خاطره است و من بخشی از آن را به یاد دارم. به هر حال از جایی شروع خواهم کرد که عقلم سر جایش آمده باشد!

به زمین­‌های بازی والیبال رسیدیم. بچه­‌ها با دیدن آن همه زمین ورزش از خود بی­‌خود شده بودند. مسئولین بچه­‌ها را به زور سر جایشان نگه داشتند تا لااقل کلید کلبه­‌ها را به آن­ها بدهند. کلبۀ شمارۀ 17 نصیب ما شد. به طرف کلبه به راه افتادیم. من در حال خرد کردن برگ­‌ها زیر پاهایم بودم. گرچه این کار در ماه اردیبهشت خیلی سخت است! کلبه‌­ها روی یک خط صاف (در واقع پاره خط صاف) قرار داشتند. سطح کلبه­‌ها از زمین بالاتر بود. از چند پله بالا رفتم تا وارد کلبه شوم. درون کلبه دست کمی از بیرون آن نداشت.  کلبه با یک موکت فرش شده بود. و پنج تخت دو طبقه داشت. روی هر تخت ملحفه و تشک و از این جور چیزها بود. بهراد می‌­گفت: «این تشک‌­ها بی تردید کمر درد می­‌آورد.» کنار یکی از تخت­‌ها یخچال کوچکی بود و روی آن تلویزیونی کوچک‌­تر قرار داشت. چنگی به دل نمی­‌زد اما به قول آقای رستگاری: «درسته که کاشی­‌هاش ایتالیایی نیست؛ حاجت رو برآورده می­‌کنه!» شرط می‌­بندم از توصیف­‌های من هیچ دستگیرتان نشد. با خودم فکر کردم بد نیست تمام این‌­ها را روی نقشه نشان بدهم.

(پلان اتاق و پلان اردوگاه)

 

    

چمدانم را زیر اولین تختی که دیدم گذاشتم و مثل بقیۀ بچه­‌ها دیوانه­‌وار به سمت زمین­‌های بازی دویدم. یک سالی می­‌شد که درست و حسابی در یک زمین بزرگ فوتبال بازی نکرده بودم. حدود 30 نفر قصد بازی کردن داشتند و هیچ کس هم حاضر نبود از این وسوسه دست بکشد. من، آرمین حسینی و شایان صالحی هم تیمی بودیم. بازی شروع شد و با روندی خر تو خر ادامه پیدا کرد تا این که آرمین حسینی اولین گل بازی را با یک ضربۀ سر به ثمر رساند. من مدافع تیم بودم اما در آن صحنه خطر کردم و جلو کشیدم. تیم حریف بی امان حمله می­‌کرد و همین حمله­‌ها فرصت ضد حمله را برای ما فراهم ساخت و پویان سبحانی­‌نژاد با دریبل­‌های پیاپی موفق شد گل دوم را بزند. بازی از آن لحظه به بعد آرام شد تا این که حریف موفق به گرفتن یک ضربۀ پنالتی شد. با خود گفتم: «دیگر تمام شد! گل را خوردیم! شاید باز بتوانیم یک گل بزنیم. درست است که تیم ما از حریف ضعیف­‌تر است اما هنوز یک گل برتری خواهیم داشت. شاید تیم آن­ها ... »

غرق در این افکار و حساب و کتاب­‌ها بودم که ضربۀ پنالتی را زدند. محمد محمدپور، دروازه‌­بان ما، با یک شیرجه به سمت چپ دروازه توانست ضربه را دفع کند! در ادامه بازی متعادل و کسل کننده شد و از آن به بعد من دیگر نقشی در روند بازی تیم نداشتم. وقتی به دروازه نگاه کردم آقای مولانا و چند نفر دیگر را دیدم که مشغول بازی والیبال بودند. من هم تصمیم گرفتم تا به جایی بروم که مفیدتر باشم. وارد بازی آن­ها شدم. این دو تیم دو تا از ضعیف‌­ترین تیم­‌هایی بودند که می­‌توانستند شکل بگیرند. از آنجایی که من هم بازیکن چندان زهر داری در والیبال نبودم تصمیم گرفتم که از این فرصت استفاده کنم و کمی والیبال تمرین کنم. سرویس به من رسید. باورتان بشود یا نه توانستم یک امتیاز سرویس بگیرم! از خوشحالی داشتم بال در می­‌آوردم که متاسفانه سرویس دوم را خراب کردم. نیم نگاهی به زمین والیبال کناری انداختم. زنجانی پشت خط سرویس بود. یک سرویس پرشی زیبا زد و آقای احدی با ساعد آن را دریافت کرد. با خود گفتم: «یعنی من هم می­‌توانم روزی مثل آن­ها سرویس بزنم!؟» بی درنگ و با غرور جواب خودم را دادم: «قطعاً! فقط باید تمرین کنم.»

 دو ساعت که از بازی گذشت آقای رستگاری گفت که برویم و چیزی بخوریم. اول درست متوجه منظور او نشدم اما هنگامی که دیدم بچه­‌ها در حال رفتن به یک غذا خوری هستند حدس زدم که وقت ناهار است. با خود گفتم: «اینجا دیگر کجاست؟ زمین یا بهشت!؟»

کنار نهار خوری یک صف دراز تشکیل شده بود. بچه­‌های مدارس دیگر هم مشغول صرف ناهار بودند. وارد سالن شدم. باورتان بشود یا نه اما وقت، وقت صبحانه بود نه ناهار! دیگر اعتقاد راسخی پیدا کرده بودم که اینجا دنیای دیگری است. در اینجا زمان به طرز وحشتناکی کش می­‌آید. حداقل چهار ساعت از دنیای واقعی بیشتر زمان دارید! صبحانۀ چندان مفصلی نخوردم. به قدری بود که کمی جان بگیرم. تمام نان­‌ها بیات بود و تاریخ انقضای اکثر کره­‌ها هم مدت­‌ها پیش فرا رسیده بود. وقتی صبحانه را خوردم به سمت کلبه رهسپار شدم تا سری به وسایلم بزنم. وقتی به کلبه رسیدم پرهام از من پرسید: «می­‌شود مونوپولی بازی کنیم؟» کمی فکر کردم. من به پرهام و امیرعلی اعتماد داشتم اما شخص دیگری هم آنجا بود، حسام چاپار زاده، با خودم تصور کردم که حسام، بلایی بر سر مونوپولی نازنین من است. مونوپولی که عمه‌­ام روز تولد هفت سالگی­‌ام برایم خریده بود و در این سال­‌ها فقط قسمتی از مقوای بیرونی آن خراب شده بود. برای همین خیلی بزدلانه گفتم نه! پرهام هم کمی از دست من دلخور شد.

برای ادامۀ بازی به زمین والیبال برگشتم. مهران طاهری و امیرحسین منصوری هم قصد داشتند والیبال بازی کنند و آقای مولانا هم بی­‌خیال والیبال شده بود. من نمی­‌فهمم که چرا تمام معلم­‌های عصا قورت دادۀ من هنگامی که به وجودشان احتیاج دارم ناپدید می­‌شوند؟ می­‌دانید در آن لحظه چرا به وجود آقای مولانا نیاز داشتیم؟ چون بچه­‌ها برای تشکیل تیم به جان هم افتاده بودند. قبول دارم که بالاخره خود ما هم باید زمانی به استقلال فکری برسیم و با یکدیگر سازش کنیم اما حقیقت این است که این کارها برای ما بدون حضور بزرگترها غیر ممکن است. بالاخره بعد از مذاکرات بسیار در سطح مدرسه­‌ای که متعلق به سازمان انرژی اتمی است، با یکدیگر به توافق اولیه رسیدیم و شروع به بازی کردیم. حدود یک ساعت با تیم جدیدم بازی کردم. سرویس­‌های مهران خیلی دلیرانه بود. آدم احساس می­‌کرد یک نفر از مردان زورخانه را برای سرویس زدن به کار گرفته­‌اند. من هم برای ارائۀ یک بازی قابل قبول تلاش می­‌کردم. در این بازی من در پست پاسور تیم بودم. حیدری و قریشی خیلی خوب بازی می­‌کردند و قریشی دیگر یک دریافت کنندۀ ماهر شده بود. سرانجام بازی با شکست ناجوانمردانۀ ما خاتمه یافت و من با حال گرفته شده به سمت زمین بسکتبال رهسپار شدم.

ادیبی نیا در حال بازی بود. با اشاره از او خواستم که توپ را به من پاس بدهد. وقتی توپ را گرفتم یک عالمه برگ و چوب مرطوب را زیر انگشتانم حس کردم. انگار یک کپه خاک نرم را از وسط جنگل برداشته بودند و این‌قدر فشارش داده بودند تا محکم شود و به شکل این توپ درآید. با خودم حساب کردم که اگر این توپ را به سمت حلقه پرتاب کنم شاید وسط راه متلاشی شود! اما خوشبختانه این طور نشد. از بازی کردن منصرف شدم. چون ورزشی که با یک کپه خاک و یک حلقۀ کج سروکار دارد هیچ شباهتی به بسکتبال ندارد. داشتم در اردوگاه می­‌چرخیدم که به آقای ارزنده برخوردم. او پیشنهاد داد که وسطی بازی کنیم و من هم پذیرفتم و چند نفر دیگر را هم برای بازی پیدا کردیم. بازی نسبتاً خوبی بود و هیچ کس به جز آقای ارزنده پرتاب درست و حسابی انجام نمی‌­داد. من توپ را قدرتی اما بی دقت پرتاب می‌کردم. افرادی که وسط بودند در امنیت کامل به سر می­‌بردند و به غیر از موسوی هیچ کس برای جاخالی دادن مشکلی نداشت. بازی خوب پیش می­‌رفت تا این که بهرامسری توپ را خیلی زاویه دار انداخت و ...

خوب! نقشه را به یاد دارید؟ در نقشه منطقه‌­ای استراتژیک به نام «یک جای خیلی کثیف» بین آب خوری و زمین بسکتبال مشخص شده است. «یک جای خیلی کثیف» منطقه­‌ای خیس و آمیخته با گل و لای است که اگر نگاهش می­‌کردید حالتان به هم می­‌خورد و هر چیزی که آنجا می­‌افتاد لجنی می­شد. از آنجایی که «یک جای خیلی کثیف» بر روی یک چشمه واقع شده است به احتمال قریب به یقین لجن­‌های آن مخلوطی از آب چشمه و گل و لای اطراف بودند.

توپ با جاخالی آقای ارزنده به سوی «یک جای کثیف» رفت. با این که توپ را شستیم اما من هر وقت توپ را به دست می­‌گرفتم احساس ناخوشایندی داشتم. به میکروب­‌ها و باکتری­‌هایی فکر می­‌کردم که در حال ورجه وورجه روی دستم بودند. خلاصه بازی با همان روند چندش آور رو به پایان بود که متوجه شدیم دعوایی میان بچه­‌های مدرسه­‌ی ما و چند جوان رخ داده است. به نظر می­‌رسید اختلاف بر سر بازی در زمین فوتبال بود. طرفین درگیر قرار گذاشته بودند یک بازی بر سر تصاحب زمین برگزار کنند. آقای ارزنده برای حل اختلاف وارد ماجرا شد و به جوان­‌ها گفت که جانب احتیاط این است که آن­ها با بچه‌­ها بازی نکنند. او در آخر یک حرف عجیب زد! او گفت: «حتی من هم با آن­ها بازی نمی­‌کنم!» خوب! این حرف هم می­‌تواند خالی بندی باشد و هم یک حرف راست. اگر منظورش این بود که هیچ وقت با ما باز‌ی­های فیزیکی انجام نمی‌­دهد؛ به نظر صحیح نمی‌­آید. چون همین چند لحظه قبل داشتیم وسطی بازی می‌کردیم. اما اگر منظور او این بود که او هیچ وقت تمام توان خود را برای مقابله با ما به کار نمی­‌بندد، امکان داشت حرفش درست باشد. اما این حرف یک مثال نقض هم دارد. او در مسابقۀ والیبال با تمام وجود اسپک می­زد. به هر حال می­‌دانم که او منظور بدی از گفتن این مطلب نداشت. بعد از دعوا دیگر حوصلۀ بازی نداشتم و بدنم هم دچار کوفتگی شدیدی شده بود. سرم گیج می­‌رفت و گویی به جای سر یک پاندول ساعت داشتم. به زحمت خود را به کلبه رساندم. سردم بود. آن روز مه غلیظی جنگل را گرفته بود. هیچ وقت از آن مه غلیظ تر ندیده بودم اما بین خودمان باشد، دوباره چنین مه غلیظی خواهم دید! وقتی وارد کلبه شدم موجی از گرما تمام تنم را لمس کرد. تختم کنار یک هواساز دو تکه بود که در حالت باد گرم تنظیم شده بود. با همان لباس­‌ها روی تخت افتادم و حتی جورابم را در نیاوردم. رنگ جورابم در اثر بازی در زمین شنی فوتبال قهوه‌­ای روشن شده بود. خیلی مقاوت کردم اما پلک­‌هایم روی هم رفتند و صدای شیطنت دیگران، صدای پس زمینۀ خواب من در آن گرمای دلپذیر شد. ساده بگویم، خوابیدم.

یک نفر با سر و صدا کردن در حال به هم ریختن خواب نازنین من بود. صدای چندان کلفتی نداشت اما آزار دهنده بود! نمی­‌توانستم چشمانم را باز کنم. همان طور بی توجه به صدا خوابیدم. خوابم داشت عمیق و عمیق­‌تر می­‌شد که ناگهان کسی مرا خیس کرد. این دیگر واقعاً ناجوانمردانه بود! آمادۀ یک دعوای سنگین شدم. می­‌خواستم طرف را کتک بزنم و از کلبه بیرون بیاندازم و به بقیه هم بگویم که هر کس در را برای او باز کند به سرنوشت او دچار خواهد شد. چشمانم را که باز کردم آقای محمدی را دیدم که کنار در ایستاده بود و می­‌خندید. یک لحظه تصمیم گرفتم که بلند شوم و بزنمش اما بعد که کمی بیشتر فکر کردم متوجه شدم که زور او از من بیشتر است و به علاوه او معلم من است و گناه دارد! درست یادم نیست چه شد اما او مرا برای صرف ناهار بیدار کرده بود. تلو تلو خوران تا سالن غذاخوری رفتم. نمی­‌دانم باورتان شود یا نه اما درست یادم نیست غذا چه بود! فکر کنم جوجه کباب بود. من در آن لحظات به هیچ وجه به فکر غذا خوردن نبودم.

این بخش از داستان را فقط برای اطلاع می­‌گویم. شاید یکی از دلایلش این باشد که دوست ندارم نسبت من احساس بدی پیدا کنید. من علاقۀ شدیدی به نوشابه دارم چون پدر و مادرم نمی­‌گذارند من نوشابه بنوشم. این نوشابه تبدیل به یک عقده در زندگی من شده بود. من هر وقت به مهمانی یا جایی می­‌روم که می­‌شود نوشابه نوشید، از شرایط سوء استفاده می­‌کنم و زیاده روی می­‌کنم.

با دیدن نوشابه روی میز حسابی به وجد آمده بودم. اول نوشابه را تا ته سر کشیدم و سپس شروع به غذا خوردن کردم. جوجه­‌اش (اگر جوجه بود!) بد نبود و کمی رغبت من را نسبت به غذا بیشتر کرد. وسط غذا خوردن داشتم از حال می­‌رفتم. سرعت خوردنم را بیشتر کردم. بعد از ناهار بلافاصله سالن غذاخوری را ترک کردم. در راه بازگشت به اتاق آقای رستگاری را دیدم. خصوصیتی که فضا را با حضور آقای رستگاری با افکار من هم‌گون می­‌کرد، مه غلیظی بود که فضا را در بر گرفته بود. به قدری که از زمین فوتبال نمی­‌توانستم زمین بسکتبال را ببینم. به کلبه رفتم و روی تختم دراز کشیدم و باز خوابیدم.

وقتی بیدار شدم دیگر سرم گیج نمی­‌رفت. هنوز مزۀ نوشابۀ ظهر در دماغم بود. تصمیم گرفتم به بوفه بروم و برای خودم نوشابه بخرم. بوفه در واقع یک اتاق کوچک کنار نهارخوری بود که فروشنده­‌های آن سرباز بودند. از فروشنده پرسیدم: «این نوشابه­‌ها چند؟» او گفت: «2000 تومن» با خودم حساب کردم که با پولی که دارم می­توانم 25 تا نوشابۀ خانواده بخرم! اما یکی خریدم! در راه در حالی که همه به من چپ چپ نگاه می­‌کردند مقداری از آن را خوردم. وقتی وارد کلبه شدم پرهام با دیدن من و نوشابه گفت: «یا علی!» بقیه واکنش خاصی از خود بروز ندادند. امیرعلی خواست مونوپولی بازی کنیم و من هم با آغوش باز پذیرفتم. فکر می­کردم همه مشتاق باشند اما تنها کسی که قبول کرد با ما بازی کند حسام بود. از آن لحظه به بعد از بیرون راندن حسام از زندگی­‌ام منصرف شدم. او اول وارد مدرسه­‌ام شد، بعد وارد کلاسم شد، بعد وارد گروهم شد و حالا هم داشت وارد مونوپولی­‌ام می­‌شد. دیگر کم مانده است هم خانه شویم. بر خلاف تصور من حسام بازیکن خوب و خوش فکری بود. من و حسام توانستیم امیرعلی را که اوایل بازی خوب پیش رفته بود، به خاک سیاه بنشانیم. حسام به طرز خطرناکی قوی بود و پا به پای من پیش می­آمد. بازی را تا انتها پیش نبردیم و امتیازها را حساب کردیم. من 200 امتیاز از حسام بالا تر بودم و بازی را بردم. فکر نمی­کردم حسام این قدر در بازی قوی باشد اما همه چیز برعکس انتظارم بود. بعد از مونوپولی پرهام پیشنهاد داد یک بازی عجیب و غریب کنیم. بازی مال امیرعلی بود اما در ظاهر پرهام قوانینش را بهتر می­‌دانست! یک سری کارت بودند که روی آن­ها عکس یک سری هیولا و چند عدد بود. هیولاها باید با سلاح­‌هایی خاص کشته می­شدند. اول بازی دلم می­خواست تا مدت­ها این بازی را ادامه دهم اما بعد فهمیدم که این بازی خیلی کسل کننده است. بعد از سه یا چهار دست بازی کردن جا زدم و پرهام و امیرعلی دو نفری بازی را پی گرفتند. مدام امیرعلی بر سریکی از قوانین بازی با پرهام مجادله می­کرد و پرهام هم حرف او را رد می‌­کرد.

اوایل سال وقتی به پرهام نگاه می­‌کردم یاد گوژپشت نتردام می­‌افتادم. با هم به تدریج دوست شدیم. دوستی‌مان از زمانی شروع شد که من یکی از کتاب­‌های دارن شان را در دست او دیدم. من تمام نوشته­‌های دارن شان را خوانده­‌ام (به غیر از «زامبی»! پس به من تهمت­‌های بد نزنید.) من او را تشویق به خواندن کتاب­‌های دارن شان کردم. هر روز که به مدرسه می­‌آمدم از او می­‌پرسیدم که جلد چندم است؟ و می­‌گفتم که اتفاقات جالبی در انتظار اوست. این طوری بود که دوستی ما شکل گرفت. ما شروع به نقد همۀ داستان­‌های دنیا کردیم و من متوجه شدم که پرهام آدم خلاقی است. سپس من با امیرعلی، نزدیک­‌ترین دوست پرهام، آشنا شدم و با او هم به همان اندازه که با پرهام دوست بودم، دوست شدم.

پرهام در کل آدمی نیست که حرف­‌های خیلی زشتی به اطرافیانش بزند اما عادت به تعریف جوک­‌های باحال دارد. در حین بازی امیرعلی و پرهام یکی از عجیب­‌ترین اتفاقات زندگی من افتاد. پرهام به امیرعلی گفت: «بی شعور!» قسم می­‌خورم که هیچ وقت ندیده بودم که پرهام به کسی به طور جدی بد و بیراه بگوید. همین طوری هم پرهام فحش نمی‌­دهد. خلاصه بعد از این اتفاق عجیب و غریب آقای محمدی زندانبان، وقت شام را اعلام کرد. جز من و پرهام بقیه برای خوردن شام به غذاخوری رفتند. ما با التماس در اتاق ماندیم و واقعیت این بود که ما گرسنه نبودیم. من بهانه آوردم که من شب­‌ها شام نمی­‌خورم و پرهام هم گفت: «من هم همین طور» وقتمان را در اتاق با انجام دادن همان بازی مسخره گذراندیم. به راستی بازی کسل کننده‌­ای بود. فکر کنم پرهام هم به چنین نتیجه­‌ای رسیده بود. بچه­‌ها برگشتند و من چند قلپ از نوشابه‌­ام را خوردم و آمادۀ خوابیدن شدیم. من در حال ارزیابی کل آن روز بودم. با خود فکر کردم که: «روز خوبی بود! اما من نصف بیشتر آن را خواب بودم!» در همین فکرها بودم که ناگهان به یاد آوردم که قرار بود به جنگل نوردی برویم. خیلی ناراحت شدم که به جنگل نرفتیم. اما خود را تسلی دادم و گفتم عیب ندارد. فردا به آشوراده خواهیم رفت. آمادۀ خواب شدیم اما تصمیم بر این شد که قبل از خواب داستان­‌های ترسناک برای هم تعریف کنیم. التماس‌­های حسام هم هیچ تاثیری روی ما نگذاشت و بهراد شروع به تعریف کردن داستانش کرد. داستان واقعی یک نفر که فردی نامعلوم همیشه در تعقیب او بوده است. بعد از بهراد، پرهام هم یک داستان آب دوغ خیاری از یک خانۀ جن زده تعریف کرد. حسام دیگر داشت از کلبه فرار می­‌کرد که کسی در زد. حسام داشت از ترس می­‌مرد! پرهام با شنیدن صدای در یکی از آن جملات معروفش را گفت:

«سلام گراز!»

خوب فکر کنم به قدر کافی ترسیده باشید. مطمئن باشید در قسمت سوم بیشتر خواهید ترسید. اما پرهام چرا این جمله را گفت؟ در آن چند روز بچه­‌ها دو، سه تا گراز دیده بودند و کلی مین طبیعی و ارگانیک حاصل از خرابکاری این جانور اهلی یافته بودند! و جمجمه­‌ای که متعلق به یک گراز جان باخته بود. گمان کنم حالا قصه جذاب­‌تر شد!

در حقیقت کسی که در می‌­زد گراز نبود! آقای ارزندۀ خودمان بود. وقتی فهمید پرهام چه گفته غش غش زد زیر خنده! وقتی او رفت پرهام گفت: «داستان مومیایی آمن رو تعریف کن!» حسام دیگر جلوی ما سجده کرده بود که بس کنیم. من دلم نمی­‌خواست داستان آن مومیایی قدیمی را تعریف کنم ولی سر به سر گذاشتن با حسام خیلی لذت بخش بود.

من وقتی اسم مومیایی آمن را می­‌شنوم تقریبا از وحشت بی­‌هوش می‌­شوم. کاشفان، این مومیایی را در مقبره­‌ای پر از دست نوشته­‌ها، کتیبه‌ها و نقاشی­‌های روی دیوار به زبان یا بهتر بگویم خط هیروگلیف پیدا کردند. تمام کاشفان و افرادی که در مورد او صحبت کردند به طرز مرموزی مرده‌­اند و مرگ مزاحمان آمن در تمام پاپیروس‌­ها و دست نوشته­‌ها ذکر شده است. جالب است بدانید چیزی شبیه به تصادف دو ماشین (اشاره به مرگ یکی از کاشفان) بر روی دیواره­‌های مقبره نقاشی شده بود. در ضمن به یاد داشته باشید که از این لحظه به بعد من هم یکی از مزاحمان آمن محسوب می­‌شوم و شاید هواپیمایی که هفتۀ بعد سوار آن می­‌شوم سقوط کند! وقتی به سرنوشت مزاحمان فکر کردم منصرف شدم و حسام هم خدا را شکر کرد که من آن داستان را تعریف نکردم. به راستی که خسته بودم و تصمیم گرفتم بخوابم. خوابیدن برایم سخت‌­تر از گذشته شده بود.

 ادامه دارد.

دسته‌بندی صفحه‌ها: