تجربه نو

علی خسروی‌پور

وقتی روزی آفتابی و پر انرژی بشود، اولین روز حضورت در مدرسه‌ای جدید حال و هوای خاصی پیدا می‌کنی. غریبه بودن بین شصت نفر از هم سن و سال‌های خودت که همه همدیگر را می‌شناسند سخت است. پسر دیگری هم مثل من تازه وارد بود و من به راحتی می‌توانستم احساس امروزش را درک کنم. تمام مدت به این امید بودم که کسی جلو بیاید و دستش را دراز کند و بگوید: «سلام؛ تازه واردی؟» شاید هنوز کسی متوجه حضور من نشده بود. بیگانه بودن را تمام و کمال حس می‌کردم. خیلی سخت بود.

بالاخره به کلاس رفتیم. در کلاس با مشکلی بزرگ‌تر روبه‌رو شدم. کجا بنشینم؟ کنار چه کسی؟ بنشینم یا بایستم؟ در همین فکرها بودم که چشمم به میز دوم از آخر کلاس افتاد. کسی هنوز آنجا ننشسته بود. فرصت را از دست ندادم و رفتم انتهای میز، درست کنار دیوار نشستم. منتظر ماندم تا کسی بیاید و کنارم بنشیند و سوالاتی را دربارۀ مدرسه از او بپرسم. فکر نکنید که من آدم مظلوم و تنهایی هستم. اولین بار بود که در چنین شرایطی قرار می‌گرفتم و نمی‌دانستم چه کنم.

همه مشغول شوخی و سر و صدا بودند و من همچنان منتظر بودم که کسی سر کلاس بیاید. پسری وارد کلاس شد که چهرۀ بانمکی داشت و خنده‌هایش آدم را مجبور به خندیدن می‌‎کرد. من همان طور کنار دیوار نشستم و منتظر ماندم تا او بیاید و کنار من بنشیند. آمد و کنارم نشست. گویی متوجه حضور من نبود. کمی گذشت و سر صحبت را باز کردم.

سلام!

جواب سلامم را داد و احوال پرسی کردیم. گفت اسمش حسام است. پسر خوبی بود. گرم صحبت بودیم که آقای حق‌گوی وارد کلاس شدند. ایشان معاون آموزشی مدرسه بودند و مثل من تازه وارد. دربارۀ برنامه‌های درسی مدرسه در سال جدید صحبت کردند. در بارۀ این که چقدر تکالیف برایشان مهم است و از این دست مسائلی که حال و هوای تابستان را از سر آدم می‌پراند. زنگ تفریح با صدای عجیبی به صدا در آمد. صدایی که شبیه به زنگ مدرسه نبود. هیاهوی بچه‌ها سکوت مدرسه را شکست. من از میان این هیاهوها گوشه‌ای را انتخاب کردم تا در این شرایط غریب بیشتر به خلقت کهکشان‌ها و اخبار سیاسی فکر کنم. زنگ بعد آقای رستگاری با برگه‌‌هایی وارد کلاس شدند و گفتند که می‌خواهند جای نشستنمان را تعیین کنند. عالی بود. یک فرصت جدید برای دوستی به وجود آمده بود. من باید روی نیمکت آخر کلاس می‌نشستم. کنار پسری که او هم مثل من تازه وارد بود. نیمکت آخر از بقیۀ نیمکت‌ها بزرگ‌تر بود. وقتی نشستم تازه فهمیدم که در بالاترین ارتفاع از سطح کلاس و درست روبه‌روی کولر قرار دارم. کولر که روشن می‌شد نیمکت ما تبدیل به قطب می‌شد. چیزی نگذشت که سر صحبت را باز کردیم. اسم رفیق تازه وارد من رامتین بود. با او احساس راحتی می‌کردم. چون می‌دانستم حس و حال مشترکی داریم. کل روز با هم بودیم و حرف زدیم و خندیدیم و من از این که می‌توانستم به چیز دیگری جز خلقت کهکشان‌ها و اخبار روز سیاسی فکر کنم خوشحال بودم.

حضور ما دو نفر در کلاس برای دبیران هم تازگی داشت. هر کدامشان به کلاس می‌آمد به ما خیره می‌شد و می‌پرسید: «شما تازه واردید؟» و ما بیوگرافیمان را می‌گفتیم. زنگ آخر خورد و همه مشغول جمع و جور کردن وسایلشان شدند. آقای رستگاری باز با کارت‌هایی در دست آمدند و توضیح دادند که روی هر کارت مشخصات سرویس رفت و آمد هر دانش‌آموز نوشته شده است. من هم مثل دیگران کارتم را گرفتم. مسیر شمارۀ 2، تاکسی سمند سبز، راننده آقای ... چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که روبه‌روی پایه تحصیلی ام نوشته بود «هفتم»! برایم مهم نبود. دوست داشتم از این فرصت هم برای رفاقت با چند نفر دیگر استفاده کنم.

در حیاط مدرسه فقط یک سمند سبز بود. رانندۀ آن هم مثل بقیۀ راننده‌ها با لُنگ و استکان چای ایستاده بود و با دوستانش گپ می‌زد. جلو رفتم و سلام کردم و از او شمارۀ مسیر را پرسیدم. خیلی مودب و آرام جوابم را داد. از او اجازه گرفتم و کنار دو هم سرویسی دیگرم نشستم و نفر چهارم جلو نشست. این سه نفر با سوال‌هایی که از من پرسیدند من را بهتر از خودم شناختند! آریا و نیما و بهراد اولین دوستان من در دبیرستان بودند و من به واسطۀ آن‌ها دوستان دیگری هم در مدرسه پیدا کردم. هنوز هم ما چهار نفر هم مسیر هستیم و هر روز کلی حرف می‌زنیم و می‌خندیم. بهراد خیلی رسمی حرف می‌زند. نیما قوی و پر زور است و آریا یک پسر باهوش و پرهیاهوست. تا امروز ندیدم که در این جمع یکی از دیگری برنجد و دلخور شود. به هر حال بعد از مدتی به خانه رسیدم. در مدتی که داشتم مسیر آسفالت خیابان را تا در خانه طی می‌کردم فکر کردم که فردای دبیرستان با امروزش خیلی متفاوت خواهد بود.

دسته‌بندی صفحه‌ها: