دو هفته سرنوشت‌ساز

امیرحسام ادیبی نیا  

می‌خواهم برایتان از دو هفته‌ای بگویم که سرنوشت ایکس‌باکسم را تا عید رقم می‌زد، سرنوشت محبوبیتم بین بچه‌های مدرسه و تو‌سری خوردن از پدر و مادرم، می‌خواهم برایتان از امتحان‌های ترم بگویم.

  می‌خواهم برگردم به اواسط آذر، آن موقع که آقای رستگاری خبر شروع شدن امتحان‌ها از دو هفته‌ی دیگر را به ما داد و ما با خودمان به خیال اینکه مدت زیادی تا پنجم دی ماه (شروع امتحان ها) مانده است بی‌خیال ماندیم و نگران چیزی نبودیم.

  حالا چه باورتان شود چه نشود آن دو هفته مانند برق و باد گذشت و رسید به 25 آذر. در آن روز آقای رستگاری برای دادن برنامه ی امتحانی به کلاسمان آمد. در آن لحظه بود که فهمیدم زمان‌هایی که نباید بگذرد چقدر زود می‌گذرد. هر طور که بود ما برنامه امتحانات را گرفتیم و شروع کردیم به نگاه کردن آن‌ها: علوم، دینی، املا و انشا، ادبیات... به نظر بد نمی آمد. حال دوباره نگاهی دیگر به آن انداختیم: شنبه، یکشنبه!، دوشنبه!، چهارشنبه، شنبه... و همین طور تا پنج‌شنبه. این خیلی خیلی بد بود که ما می‌بایست همه‌ی امتحان‌ها را پشت سر هم می‌دادیم و فرجه‌ای نداشتیم به جز یک روز که آن هم تعطیل رسمی بود. سپس یکی از بچه‌ها داد زد و گفت: «در زمان امتحان‌ها کلاس‌ها برگزار نمی‌شود.» بعد از آن کلاس را شور و اشتیاق فراوانی فرا گرفت و بچه‌ها بسیار خوشحال شدند. و به این صورت کمی دلگرمی برای کم بودن فرجه‌های امتحان‌ها داده شد.

  گذشت و گذشت و رسید به شنبه هفته‌ی قبل از امتحان‌ها یعنی 28 آذر. کلاس‌ها طبق روال عادی برگزار شد، با این تفاوت که معلمان سر کلاس بودجه‌بندی امتحان‌ها را می‌گفتند. زنگ‌های تفریح هم به دلیل آلودگی شدید هوا، طناب زنی و والیبال بازی کردن ممنوع بود. شنبه‌ها ورزش داریم و برای همین دانش‌آموزان صف‌های ورزش را تشکیل دادند. آقای رستگاری سر صف اعلام کرد که مدرسه به علت آلودگی هوا فردا تعطیل است و در همین لحظه همه‌ی بچه‌ها علاقه‌ی خود را به مدرسه نشان دادند و از تعطیلی آن بسیار خوشحال شدند. بعد از آرام گرفتن بچه‌ها آقای رستگاری گفت آنهایی که باید فوتبال بروند و یا در مدرسه بمانند که والیبال بازی کنند به دلیل آلودگی هوا نمی‌توانند بازی کنند و برای آن‌ها برنامه‌ی فرهنگی طراحی شده است. پس بقیه ماندند و ما به ورزشگاه رفتیم.

  در راه آنجا در حالی که با پویان و کسری مشغول خوشحالی بودیم یاد این افتادیم که تنها روزی که عربی و انشا در هفته داریم یکشنبه است و چون که هفته‌ی قبل از امتحان‌ها بود بنابراین نمی‌توانستیم بفهمیم بودجه بندی امتحان عربی و انشا تا کجاست، سپس کمی غمگین شدیم، ولی تأثیری بر روی خوشحالی تعطیلی نگذاشت و ما به خوشحالی خود ادامه دادیم.

  شب یکشنبه بود که اخبار اعلام کرد مدارس فردا تعطیل است و بدین ترتیب شروع به نوشتن مشق هندسه کردم. فردای آن روز دوباره اخبار اعلام کرد سه‌شنبه هم مدارس تعطیل است. و با تعطیل شدن این دو روز شیمی و قرآن و هندسه و ادبیات هم به لیست بلندبالای بودجه‌بندی اضافه شد. با این اتفاق‌هایی که افتاده بود نمی دانستم باید خوشحال باشم از این که سه روز تعطیل است؟ یا باید ناراحت باشم که بودجه‌بندی امتحان ها را نمی دانم؟

  شنبه سر صف آقای رستگاری اعلام کرد که شاید امتحان‌ها یک هفته عقب بیافتد که خبر آن را تا زنگ بعد می‌گوییم. اینجا بود که نور امیدی در ته قلبم درخشید که این اتفاق رخ خواهد داد. تا زنگ آخر صبر کردم و بالاخره آقای رستگاری اطلاع داد که امتحان‌ها یک هفته عقب افتاده است و من و بچه ها بسیار خوشحال شدیم.

  از آن وقت که آقای رستگاری گفته بود امتحان‌ها عقب افتاده است چند روز می‌گذشت و هر لحظه به شروع امتحان‌ها نزدیک‌تر می‌شدیم. با اتفاقی که رخ داد قدر زمان را بیشتر می‌دانستم و به درس خواندن مشغول شده بودم. با اینکه سه‌شنبه تعطیل بود و این سبب می‌شد که ندانیم که بودجه‌بندی درس‌های هندسه و تفکر از چه قرار است، ولی نگران نبودم چون که دلمان قرص بود که به ما خواهند گفت، و همین طور هم شد.

  روز چهارشنبه 9 دی بود که آقای رستگاری به کلاسمان آمد و برنامه امتحانی جدید که از شنبه 12 دی شروع می‌شد را به ما داد. این برنامه مانند برنامه‌ی قبلی بود با این تفاوت که هیچ فرجه ای، تَکرار می کنم هیچ فرجه ای نداشت و این امر سبب اعتراض جمعی از بچه ها شد. (از جمله خودم) هر طور که بود قبول کردیم و شروع به خواندن امتحان‌ها کردیم.

  شنبه بود روز اول، پر از استرس بودم. تا به آن موقع آنقدر استرس نداشتم، ولی ته دلم امیدی بود. بدون هیچ اطلاعاتی از نحوه برگزاری امتحان بعد از خواندن اسمم از روی بورد حیاط و نشستن بر روی جای از پیش تعیین شده و بعد از خواندن چند دعا و صلوات که بلکه کمی از استرسم کم کند که نکرد، برگه‌ها را پخش کردند. هشتم ها پوشه سبز، هفتم ها پوشه آبی. دستم می‌لرزید و لرزش دستم آنقدر بود که خطم مانند وقتی شد که چشم بسته می‌نوشتم. آن چنان عرق می‌کردم که گویی دست و صورتم را با آب شسته‌ام. بدنم سرد بود مانند سرمای زمستان، حتی از آن هم سرد‌تر. ته خودکارم کم کم داشت تمام می‌شد. پاهایم در کفش مانند کوره‌ی آتش بود. حواسم اصلاً به دور و برم نبود.

  با دقت به تمام سؤالات پاسخ صحیح دادم و شروع به چک کردنشان کردم. یک بار، دو بار، سه بار... آنقدر چک کردم که کاملاً از صحیح بودن پاسخ‌هام مطمئن شدم. به این شکل بود که بر استرسم غلبه کردم و برگه ام را تحویل دادم.

  امتحان علوم را خوب دادم، بسیار خوب. آنقدر خوشحال بودم که از آقای رستگاری از زمان تحویل کارنامه را پرسیدم. امیدم برای امتحان‌های دیگر بسیار زیاد شد.از آن روز با اراده‌ی بیشتری درس می‌خواندم. روز بعد دیگر اصلاً نگران نبودم چون که خیلی خوانده بودم. بچه‌های دیگر هم همینطور. آن روز من در نمازخانه بودم و دانش‌آموزان زیادی در آنجا بودند. بدون هیچ استرسی شروع به امتحان دادن کردم. هنوز 8 دقیقه از امتحان نگذشته بود که حسام بلند شد و برگه‌اش را داد و رفت و همه‌ی ما متعجب مانده بودیم. زمان امتحان هشتم‌ها که خیلی آسان بود، 30 دقیقه بود زمان امتحان هفتمی ها که خیلی تعداد سؤال هایشان زیاد بود 50 دقیقه بود. امتحان آن روز آنقدر راحت بود که وقتی برگه‌ام را پر کردم از آسان بودن آن شک داشتم.

  چون که دوشنبه املا داشتیم پایه‌ها جدا شدند (به قول آقای رستگاری سوا کردیم) و من در نمازخانه بودم. آن روز استثنا بود و خودمان می توانستیم جاهایمان را انتخاب کنیم، برای همین من رفتم در صندلی گوشه نمازخانه نشستم. آقای رستگاری به ما املا گفت و من کلماتی را که شک داشتم در کف دستم نوشتم تا خارج از جلسه امتحان آن را چک کنم. شاید هم کسی فکر کند که برای تقلب بوده است، که نبود. در هر صورت امتحانم را خوب دادم و راضی بودم.

  یک هفته گذشت و من همه‌ی امتحاناتم را بدون استرس و نگرانی می دادم که شنبه شد. ریاضی و هندسه، هر دو با هم، دریایی از استرس وجودم را فرا گرفت. دوباره روز اول امتحانات یادم افتاد. به گفته‌ی آقای ربیعی، ریاضی آسان بود که همینطور هم بود. اما وقتی به سؤالی برخورد کنیکه هندسه باشد و سخت هم باشد و ندانی باید چه کار کنی قطعاً آن سؤال، سؤال آقای معصومی است. و بدتر از آن هم این که آن سؤال 2 نمره هم داشته باشد و نتوانی ازش بگذری پس باید به دنبال راه حل دیگری باشی که آن هم جواب الکی(شانسی) نوشتن است. پس من شروع کردم به نوشتن هر چه می‌دانم. وقت امتحان تمام شد و من مجبور شدم برگه ام را تحویل بدهم.

  آن روز اصلاً برایم روز خوبی نبود. حالم خیلی بد بود و نا امید شده بودم به طوری که دیدن رنگ ایکس باکسم شده بود یک رویا‌ی دست نیافتنی در خواب.

  از امتحان ریاضی درس گرفته بودم و تلاش می کردم امتحان هایم را خوب بدهم. همین طور تلاش خودم را می‌کردم که رسیدیم به روز پنجشنبه که امتحان هنر داشتم. از قبل می دانستم آن امتحان را خراب می‌کنم ولی بخاطر دلگرمی آقای ارزنده که گفت به همه 20 می‌دهد استرسی نداشتم. به دلیل نداشتن منبع درس و نخواندن هنر، آن درس بدترین نمره‌ام شد و این اولین باری بود که نمره بد گرفتم و نگران نبودم.

  امتحان‌ها تمام شده بود و من از نتیجه کمی راضی بودم. (البته کارنامه نداده‌اند) اما دیگر نمی‌خواستم حرفی از امتحان بشنوم تا آن روز‌های پر از استرس و حس‌های بد به سراغم بیایند. اما با این حال این متن را نوشتم تا شما هم کمی با دو هفته‌ی سرنوشت ساز (حالا هر چند هفته) یک دانش آموز راهنمایی آشنا شوید.

  اکنون که من این متن را می‌نویسم، یک هفته از امتحان ها می گذرد و من درس‌هایی از این امتحان گرفتم که هندسه‌ی آقای معصومی باید جدی تر گرفته شود و بیشتر تمرین شود. برای هنر باید حوصله گذاشت و تمام آن کتاب‌های منبع را خواند، در زمان امتحان اگر استرس نداشته باشی احتمالش بیشتر است که امتحان را خوب بدهی و قدر زمان را بیشتر باید دانست.

به امید موفق بودن در امتحان های زندگی

دسته‌بندی صفحه‌ها: