اردوی هفتم

هوالحق

دریاچه عباس آباد آرام بود، مثل همیشه. آن کاخ مدفون در آب­‌ها تنها سری به بیرون کشیده بود: سری سبز از گذر تاریخ...

 می­‌گویند: سخت مریض شده. به سراغش می­‌روم. اشک در چشمانش." سرماخوردگی‌ام با حساسیت بهاری، چرک گلو تا گوش و آسمم عود کرده." می­‌گویم چیزیش نیست، اما بدجور خودشو باخته. باید بردش دکتر.

فقط قدری سرما خورده بود...

می‌ترسم: یک سرماخوردگی و یک مرد و این همه ترس؟!

بازی شکار دیو آن چنان که باید نگرفت. از اولش که مشعل‌ها روشن نشد، در تاریکی و گنگی ماند. در تاریکی که سوگند می‌دادم، متنم را نمی‌دیدم و چند پاره‌ای از ته ذهنم بیرون کشیدم. شیر پاک­ خورده‌ای ویدیو پروژکتور را هم خاموش کرده بود. (بعد فکر کردم که در آن فضای نیمی وهم و رعب و نیمی فانتزی چه سوگندهای نغزی می­‌توانستم بگیرم و غفلت کردم!)

بنا بود بدخواهان و حسودان و خشمگینان به دام دیوان بیفتند. بنا بود جماعت به جنگ این دیوان بروند و این­جا بود که همه چیز در هم پیچید: دیوان حمله بردند به دستگیری بدخواهی، جماعت به جنگ دیوان برخاستند غیورانه! بیچاره دیوان تار و مار می‌شدند و بدخواه خوش ­اقبال رها شد. معرفت، غیرت، شجاعت، دوستی، ایستادگی، مردانگی، هم­بستگی، جنگندگی، ضرب و شتم، زیر یه خم، تبدیل به دو خم، هوک چپ و راست، ضربه فنی، ناک اوت و... در فضا موج می‌زند. (البته قدری هم چاشنی فرصت­ طلبی برای معلم ­آزاری!) بازی به هم خورده است. خاطی رها شده و قیافه قهرمان به خود گرفته، دیوانِ بی‌­نقاب­ شده، معلم از آب درآمده‌اند...!

هرجور که هست، با شیرفهم شدن جماعت، چهار بدخواه شناسایی و برای مجازات و محاکمه به حبس برده می­ شوند:

اتهام: بدخواهی.

ـ شما بدخواهانه کاغذ رمز گروه رقیب را به دست آورده‌اید و از دادن آن به دوستان خود دریغ ورزیده‌اید.

بدخواهان موضع واحد ندارند. یکی ترسیده، دیگری به رگ بی­خیالی زده، سومی شوخی و حرف حساب را به هم آمیخته و چهارمی استدلالات دندان­ شکن می‌آورد: "مگر شما دیو نیستید؟ باید از بدی ما خوشحال باشید." دیوان باری دیگر کم آورده‌اند. بیرون می­‌روند تا متهمان هم با هم به اجماع برسند.

نقاب زده‌ام و با همان بدخواه چهارم به زبان دیوی(!) گفت و گو می‌کنم. "تو لذت بُرد را تنها برای خود خواسته‌ای." انکار نمی‌کند: "من زحمت کشیدم. به دل آب زدم. یافتم. حقم بود." نقابم را بر­می‌دارم. دیگر بازی نیست. منِ معلم هستم با شاگردم که می‌بینم قوی است و قدرتش را می‌شناسد و حاضر است با بهره بردن از آن بر دیگران غلبه کند. دیگران را پس بزند. بجنگد و پیش برود. دلم می‌خواهد بداند و بفهمد این­ گونه دنیا جای خوبی برای زندگی نمی‌شود. دلم می­‌خواهد بفهمد اگر از قدرتش برای حمایت از دیگران بهره بگیرد، لذتی بیشتر می‌برد. دلم می‌خواهد با هم بیشتر نزدیک شویم و گپ بزنیم. اما دریچه‌ها بسته است و راه‌ها بن‌بست. تا آخر اردو بیشتر او را زیر نظر می‌گیرم؛ او در آینده کجا خواهد ایستاد؟

بازی تمام شده. یکی از بدخواهان به دفاع می­‌گوید: "اگر من بدخواه بودم، جا را برای بازیِ بیرون­ ماندگان از فوتبال باز نمی‌کردم..." راست می‌گوید و زیبا می‌گوید. او هم قوی است. قوی و مهربان...

 

در جنگل پشت همه راه می‌روم. می‌گویم به کسی نرسم! می‌رسم. گریه می‌کند: "کمرم درد می‌کند." بچگانه می‌گرید. با یکی از هشتم‌ها راهی می­‌شویم به اردوگاه. "تو که نمی‌توانستی چرا آمدی؟ چرا برای دیگران احترام قایل نیستی؟ چرا فقط خودت را می‌بینی؟" بیشترش در درونم می‌گذرد. می‌رسانیمش و برمی‌گردیم. عقب افتاده‌ایم. راه را اشتباه می­‌رویم. بیهوده و به اشتباه از رودخانه رد می‌شویم. تند و بی‌استراحت. (چه همراه خوبی دارم! چه همراهانه و بی‌شکایت گام برمی‌دارد!) به سختی و با خستگی می‌رسیم.

به اردوگاه که برمی­‌گردیم، بیمار درد کمری ما دارد والیبال بازی می­ کند...!

 

چه همراهان خوبی بودند هشتم‌ها! چه مهربانانه بزرگی کردند با کوچک­ترها و کوچکی کردند با بزرگ­ترها! چه هم­دلانه بارها را به دوش کشیدند! چه یاران قابل اتکایی نشان دادند.


دراز می‌کشم و در بحر رقص آرام شاخه‌های بلند می‌روم. آسمان را با تکان‌های خود زنده کرده‌اند. عمری است درختان خود را به باد سپرده‌اند و پس از ما باز هم خواهند سپرد. ناگهان می‌ترسم: یعنی سال آینده، هفتم‌ها هم این­ قدر بزرگ و مرد و بزرگ­‌مرد خواهند شد؟ یعنی هشتم­‌ها همین­ قدر مرد و جوان­مرد خواهند شد؟ یعنی "باد آن­ها را با خود نخواهد برد"؟1 آخر "من از زمانه‌ای که قلب خود را گم کرده‌است می­‌ترسم"2...

 علی قیدی

یک­شنبه 5 اردیبهشت1395 

 


1. فروغ فرخزاد؛ باد ما را خواهد بُرد

2. فروغ فرخزاد

 

 


دسته‌بندی صفحه‌ها: