متن1: پیوندهای عاطفی و مناسبات اجتماعی

بابک آل مولانا

متن 1

پیوندهای عاطفی و مناسبات اجتماعی

اشخاص از لحاظ عاطفی چگونه با یکدیگر پیوند برقرار می­‌کنند و هنگامی که این پیوندها می­‌گسلد، یا چنین پیوندهایی در کار نیست، چه پیش می‌­آید و شکل­‌های اجتماعی این پیوندها چگونه است؟

شکی نیست که تشخیص دادن این­‌گونه رابطه‌­های متقابل در تراز خانواده آسان‌­تر است تا در تراز کارخانه؛ با این همه، اهمیت حیات عاطفی در محیط­‌های گسترده‌­تر از محیط خانوادگی نیز کم نیست. بدون پیوندهایی از نوع وفاداری، اقتدار، برادری، هیچ جامعه‌­ای در مجموع خود، یا هیچ نهادی از نهادهای سازنده جامعه، چندان دوام نمی‌­آورد و قادر به ادامه کار نیست. پس پیوندهای عاطفی دارای نتایج سیاسی‌­اند. تأثیر آنها اغلب این است که افراد را -علیرغم منافع خاص­شان- با هم یکی می­‌کند. به عنوان مثال، می­‌توان از وفاداری مردم نسبت به رئیسی فره‌­مند یاد کرد که آنان را از آزاد­ی‌­شان محروم می‌کند. این هم پیش می‌آید که نیاز به داشتن مناسبات عاطفی خشنودکننده افراد را وامی‌دارد تا با نهادهایی که به نظرشان ناکارآماداند مخالفت کنند مانند بسیاری از انواع اعتراضات اجتماعی و مدنی.

انواع این احساسات گوناگون از قبیل حسد، خشم یا ترحمی که ما احساس می­‌کنیم و دائماً بنا بر مناسبات اجتماعی ما تغییر می‌­کنند، از احساس‌­هایی بر می­‌خیزند که حالت ناب ندارند بلکه با اندیشه ما آمیخته‌­اند و همین فرایند است که سبب می­‌شود تا ما در جهان عمل کنیم و جهان را تغییر بدهیم. رشته روانشناسی تا همین اواخر گرایش به این داشت که شناخت، تأثر، اندیشه و عاطفه را از یکدیگر جدا کند. بنابراین خشم، حسد و ترحم، احساس اقتدار و... به عنوان تعبیرهایی در نظر گرفته می­‌شوند که اشخاص از رویدادها یا از اشخاص دیگر دارند. شاهد این ادعا پرسشی است که به طور معمول شنیده می‌شود: «درباره او چه احساسی دارید؟». می‌خواهد بگوید: «درباره او چه فکر می‌کنید؟» می­‌بینیم در جایی که سخن بر سر «حسی درباره» دیگری داشتن است، پای قضاوت و استدلال به میان می‌­آِید.

دلیل بدیهی اما مغفول­ مانده دیگری نیز برای نشان دادن اتکای عواطف (به عنوان شخصی­ترین اجزای زندگی هر فردی) بر مناسبات اجتماعی وجود دارد:

در گذشته و پیش از عصر جدید گمان نمی‌­رفت اوضاع و احوال اجتماعی، طبیعت عواطف بشری را تغییر دهند. به خشم درآمدن فرد و به خشم درآمدن یک ملت فرقی نمی­‌کرد و در هر دو حال «خشم» بود. در دوران جدید و تقریباً پس از رنسانس و عصر روشنگری این اندیشه قوت گرفت که شرایط زیستی، اقتصادی، فرهنگی در تشکیل طبع بشری دخالت دارند، و هیچ فرد یا هیچ دوره‌­ای نیست که به تکرار همان احوال گذشته قناعت کند. در قلمرو علم روانشناسی مسأله درک این مطلب بود که چگونه به موازات توسعه گروه، احساساتی بروز می­‌کند که جز به تَبَع ویژگی­‌های خاص گروه معنایی ندارند و نمی‌­توان آنها را فقط به استناد به «طبیعت بشری» توضیح داد؟ 

این‌گونه برداشت از عواطف، تا پایان قرن 19 نامی نداشت. گوستاو لوبن، نخستین کسی بود که در کتاب روان­شناسی انبوه خلق(1895)، نام «روان­شناسی اجتماعی» را برای این علم جدید برگزید. نظر وی این است که انبوه خلق باعث پیدایی احساسات شدیدی می­‌شود که که با نوع احساساتی که فرد در زندگی خانوادگی یا در زمان جنگ در حیات نظامی­اش می­‌تواند داشته باشد کاملاً متفاوت است. استدلال وی به قرار زیر است:

«بارزترین پدیده‌­ای که از حالت روانی انبوه خلق سرچشمه می­‌گیرد به شرح زیر است: افراد تشکیل دهنده انبوه خلق هر چه باشند، شیوه زندگانی آنان هر قدر هم که همانند یا ناهمانند باشد و صرف‌نظر از نوع اشتغال، منش و میزان هوش شخصی آنان، تنها به این دلیل که این افراد به صورت انبوه خلق در یک جام گرد هم آمده‌­اند، نوعی روان جمعی در اجتماع آنان شکل می­‌گیرد که سبب می­‌شود تا همه آنان به نحوی کاملاً متفاوت از حالت­‌های فردی­‌شان حس کنند، بیندیشند و عمل کنند. اندیشه­‌ها و احساساتی وجود دارد که جز در انبوه افراد یک جا جمع‌­شده پیدا نمی‌شود یا به عمل در نمی‌آید. آنچه هست به هیچ­‌وجه حاصل­‌جمع یا قدر متوسط عناصر تشکیل‌­دهنده نیست، بلکه ترکیب و آفرینش منش­‌های جدید است، درست مانند وضعی که از ترکیب برخی عناصر با هم در شیمی پدید می­‌آید. به عنوان مثال، بازها و اسیدها با هم ترکیبی می‌­سازند که جسم تازه‌­ای از آن پدید می­‌آید، و این جسم تازه خواصی متفاوت از همه اجسام تشکیل­‌دهنده‌­اش دارد.»