متن2: اقتدار

بابک آل مولانا

اقتدار

نیاز به اقتدار امری بنیادی است. کودکان به مراجع اقتداری نیاز دارند که هدایت­‌شان کند و اطمینان­‌شان دهد. بزرگسالان هم به همچنین؛ با بازی کردن نقش مرجع اقتدار است که آنان، تا حدودی اساسی، به وجودشان به عنوان انسان تحقق می­‌بخشند. ایفای این نقش، نوعی از بیان علاقه­‌ای است که آنان نسبت به دیگران دارند مثلاً نسبت به فرزندان­‌شان. ترس محروم شدن از این تجربه همیشه با ما هست و هرگز ما را به راستی ترک نمی‌­­کند.

تعریف مفهوم کلی اقتدار هرقدر هم که دشوار باشد، هر یک از ما، بنا به شهودی درونی می‌دانیم که «اقتدار» چیست و تصوری از آن داریم. این موضوع در انواع نمونه‌­هایی که دانش‌آموزان سال هشتم هنگام برگزاری کلاس‌­ها عنوان می­‌کردند وجود داشت اقتدار معلم، اقتدار ناظم، اقتدار پدر و مادر و ... دانش‌­آموزان اغلب آن را با اعمال زور یا تحمیل اراده‌­ای علیرغم خواست خودشان اشتباه می‌­گرفتند.

من به سهم خودم، هرگاه به اقتدار می‌­اندیشم، چهره یک رهبر ارکستر و تمرین او با اعضای ارکسترش را در نظر مجسم می­‌کنم.

مونتو[1]چنانکه همه کسانی که وی را در پشت میز رهبری ارکستر دید‌‌ه‌­اند می‌­دانند، شباهتی به آدم‌­های خالی‌­بند نداشت. حرکات چوبک رهبری‌اش از محدوده درونی یک مستطیل خیالی، به طول تقریبی 45 و عرض 30 سانتی­متر، که وی در برابر خودش ترسیم می­‌کرد، فراتر نمی‌رفت. تماشاچیان و شنوندگان زیاد توجهی به طرز کار چوبک رهبری در این محدوده نداشتند، ولی اعضای ارکستر به کمترین اشاره­‌های آن به شدت حساس بودند. اگر چوبک رهبری سه سانتی­‌متر به طرف بالا می­‌رفت معنایش cresendo  بود، و همان حرکت اگر در حد 20 سانتی­‌متر انجام می‌­شد، آبشار نیرومندی از همه صداها را به همراه داشت. ولی بیشتر اشاره‌­های رهبری کننده مونتو از چشمان او صادر می‌­شد، و با اشاره­‌های چشم­‌های وی بود که انواع سازها به کار می­‌افتادند. کافی بود ابرویش  اندکی بالا رود تا سازهای بادی، که شروع کارشان همیشه دشوار است، وظیفه خود را بدانند. و برای سازهای زهی یک نگاه کوتاه کفایت می­‌کرد.  

مونتو بر خویشتن خویش تسلطی همایونی داشت؛ همین چیرگی بر خویشتن سنگ بنای اقتدار او را تشکیل می­‌داد. منظورم این نیست که وی هیچ‌وقت تغییر حالت نمی­‌داد، اغلب اتفاق می­‌افتاد که بعضی جاها، خاموش، به حالت رویا فرو می­‌رفت، در حالی که ارکسترش منتظر اشاره او بود، و گاه نیز پیش می­‌آمد که عقیده‌­اش عوض می­‌شد. ولی چیرگی او بر خود و دیگران به حدی بود که این‌­ها همه مایه اطاعت دیگران از وی می‌شد. و نتیجه عملی این احساس اطمینان از خود این بود که او می­‌توانست انضباطی کارآمد در بین نوازندگان­‌اش برقرار کند.

این انضباط تاحدی نتیجه چرخش حرکات چوبک رهبری بود. هرکس که می­‌خواست از اشاره‌­های این چوبک رهبری سر دربیاورد می­‌بایست همه حواس­‌اش را به مونتو بدوزد. در جریان اجرای تقدیس بهار از ستراوینسکی قطعه‌­ای چندگاهه وجود داشت که نواختن آن به طرز وحشتناکی دشوار بود؛ نوازندگان ویولون در این قطعه تقریباً فقط با اشاره انگشت کوچک مونتو رهبری شدند. ولی، انضباطی که از آن سخن گفتیم، نتیجه وجود خود مونتو بود و صرف حضور وی به ایجاد آن انضباط کمک می­‌کرد.

رهبر ارکسترهایی هستند که با ایجاد وحشت انضباط پدید می­‌آوردند. توسکانی­نی می­‌غرید، با پا به زمین می­‌کوبید، و گاه حتی چوبک رهبری‌اش را به سر نوازندگان­اش پرتاب می­‌کرد. او که همواره سراپا تحت سیطره حقیقت کاری بود که انجام می­­‌داد، تحمل کم­ترین خطایی را از دیگران نداشت. همه، از ترس خشم او، می­‌کوشیدند کاری را که او می­‌خواست انجام دهند. مونتو به شیوه‌­ای کلی متفاوت عمل می‌­کرد. مثلاً، رو به نوازندگان ویولون، می­‌پرسید: «مطمئن هستید که این قدر بلند می­‌نوازید؟» یا به قره­نی نواز می‌­گفت: «حیف این قطعه نیست، یک کم آرام‌تر.» در سخنان‌­اش نه اجباری بود، نه تهدیدی؛ با مردی سروکار داشتید که فقط می­‌کوشید تا کار شما را بهتر کند؛ یعنی، به ظاهر، وادارتان کند تا چنانکه او می‌­خواست- چرا که او می‌دانست- بنوازید. در وی هاله‌­ای خاص بود، هاله مردی که از چنان نیروی ادراکی برخوردار است که می‌تواند به بی‌غرضانه‌­ترین شیوه ممکن داوری کند. وجود چنین هاله­‌ای از عناصر ذاتی اقتدار است: نشانه وجود کسی که نیرویی در وی است و او از این نیرو، با ایجاد انضباط در بین دیگران، با تغییر دادن رفتار دیگران به نام رعایت یک هنجار، برای رهبری کردن آنان استفاده می‌کند.

می­‌دانیم که مونتو، در روی صحنه، مردی مهربان و بی‌­آزار بود. وی همین حالت را با نوازندگان‌­اش نیز داشت، گیرم به اضافه یک چیز دیگر.

اقتدار وی در دیگران ترس بر می­‌انگیخت، ولی نه ترسی از نوع ترس حاصل از رفتار توسکانی­نی. در جریان اجرای قطعه آندانت از کنسرتوی پیانوی دوم برامس، نوازنده ویولون سولو اشتباه وحشتناکی کرد. مونتو همه ارکستر را بازایستاند و شروع کرد به زل زدن به آن نوازنده، بی­‌یک کلمه حرف. و ترسناک­‌ترین چیز در این طرز رفتار این بود که همه می­‌دانستند مونتو به بدترین نوازنده ویولون هم این طور نگاه نمی‌­کند: به نوازنده ویولون از آن‌جهت چنین نگاه می­‌کرد که وی نتوانسته بود به انتظاری که می­‌بایست از وی داشته باشند پاسخ دهد. اینجا به یکی دیگر از عناصر سازنده اقتدار مونتو می‌­رسیم: نیروی واداشتن نوازندگان­‌اش به درک توانایی­‌های خود، به قانع نشدن به حد همتایان خویش؛ نگرانی نوازندگان وی، و گوش به زنگی پر تب و تاب­‌شان، از اینجا سرچشمه می­‌گرفت.

برخود مسلط بودن، نیروی برتر داوری، استعداد قبولاندن انضباط و توانایی بر انگیختن احساس بیم در دیگران، همه از کیفیات اصلی پدیدآورنده اقتداراند. واژه «بیم» هم دربردارنده تصور ترس است و هم دربردارنده تصور احترام. اقتدار آن است که «احساس بیم برانگیزد».

 





[1]

 پی میر مونتو(pierre Monteux )